سرکار علیه

برای باقی ماندن،‌بنام الباقی

انسان در جستجوی معنا

سلام. میدونم خیلی وقت بود که پیدا نبودم, اتفاقاتی افتاد در زندگیم که برخی خوشحال کننده و بعضی ناراحت کننده بود, شاید روزی اومدم و نوشتم. اما الان خوشحالم که صفحه وب رو باز کردم و زدم رو بیان :) 

این کتاب رو حدودا یک ماه پیش خوندم و به توصیه ی مشاورم بود, اونجا که ازش پرسیدم: من نمیدونم برای چی باید زندگی کنم, الان فقط زنده ام. نمیدونم زندگیم چه معنایی میتونه داشته باشه.. یه بار درموردش نوشتم که بهم چه توصیه هایی کرد.. جزء یادداشت های اخیر باید باشه.

کتاب عجیب بود, ناراحت کننده بود و جالب بود. بیشتر بخاطر نوع نگاه نویسنده جالب بود که اگر اون دید رو به جهان اطرافش نداشت عمرا میتونست تو اردوگاه های کار اجباری آلمانی ها زنده بمونه اونم با بدن ضعیفش! 

نمیخوام خیلی داستان سرایی کنم چون این کتاب زیادی معروفه و اصلا من کی باشم که چیزی بگم؟ :) فقط میخوام بگم چطوری بهم کمک کرد تو پیدا کردن سوالم...

وقتی کتاب تموم شد فهمیدم چقدر سوالم بچه گانه اما به جا بود! میدونی مثل چیه؟ سوالم یه طوری بود که خودم از دید یک نفر سوم به زندگیم نگاه کردم و گفتم, این داره چیکار میکنه؟ ایا این همه تلاش, این همه انرژی, این همه خنده هدفداره؟ من که بعید میدونم! چون اصلا رفتارهاش جهت دهی خاصی ندارن که بشه هدف رو تشخیص داد. 

بله! اینطور شد که فهمیدم رفتار هام مثل توپ های رنگی که هیچ طیف رنگ خاصی رو نشون نمیدن, توی کیسه دارن باهم قاطی میشن. مثل گردونه هایی که تو تلویزیون موقع قرعه کشی هی میچرخونن تا عددای بی ربط کنار هم قرار بگیرن. 

تموم ذهنم رو جمع کردم ئیش خودم میگفتم پادکست برای چی گوش میدی؟ برای چی کتاب میخونی؟ برای چی تمرین میکنی یه خط چشم بی نقش بکشی؟ برای چی سعی میکنی رقص یادبگیری؟ برای چی؟؟؟

تا اینکه رسیدم به این: فقط دنبال اینم که ضعف ها رو دونه دونه برطرف کنم.

درواقع معنای زندگی همونیه که داریم دنبالش میری اما متوجهش نیستیم.. فکر میکنیم معنایی نیست اما ته ته ذهنمون چیزی هست که مارو صبح به صبح از رختخواب بلند میکنه... معنای زندگی خیلی سادست. خیلی دم دستیه اما نمیبنیم. همین ندیدن مارو بهم میریزه مثل کسی که عینک روی چشماشه اما دیوونه وار داره دنبال عینکش میگرده و کلافه شده. 

همین معنا, ممکنه روز به روز, ثانبه به ثانبه و لحظه به لحظه تغییر کنه. وقتی میری تا اب بخوری اونجا معنای زندگیت سیراب کردن خودته! :) به همین سادگیه... 

بنظرم زیادی دنبال پیچیدگی ام, زیادی دارم به زندگی گیر میدم. دنیا خیلی ساده تر از این حرفا میگذره و میره, چه من به پروپاهاش بپیچم چه نپیچم :))

 

از این حرفا که بگذریم, همه ی چیزایی که بالا نوشتم برداشت من از کتابی بود که طی گفتم خاطره و توصیه های روانشناسانه ی نویسنده دستگیرم شد. متن خیلی ساده و روان بود. خوش خوان بود. کشش داستانی هم نداره چون داستان نمیخونید! خوشحالم بالاخره رفتم سراغ این کتاب.

عقل بچه ها

کتاب درمورد عقل بچه ها بود. از اسمشم دیگه معلومه! اینکه بچه ها چطوری فکر میکنن, با بزرگترها کل کل میکنن, استدلال میکنن و درمورد چیزی سوال میپرسن. اما اینطوری نبود که تالستوی بیاد و از زبان خودش این چیزا رو توضیح بده. کتاب حالت نمایشنامه داشت... مثلا پدر بچه وداره با همکارش در مورد اعدام و حکم مجرمین حرف میزنه, یکیشون مخالف اعدام کردنه و دیگری موافق. بچه ای که داره اینارو گوش میده میگه بابا چرا ادما رو میکشن؟ مگه تو کتاب مقدش نمیگن کسی رو نباید کشت؟ مگه نمیگن همه سزاوار بخشش هستن؟ و پدر هم به سوالاش جواب میده, گاهی درمانده میشه و گاهی میتونه در حد بچه استدلال کنه.

یا مثلا تو یه نمایشنامه دیگه چندتا بچه کوچک دارن درمورد این حرف میزنن که چرا کشورشون درحال جنگه. اخر نمایشنامه یکیشون میگه اگه من بزرگ شم همه کشورارو باهم متحد میکنم, اره این به نفع همه است! اینطوری هیچکش چون کشورشو دوست داره مجبور نمیشه با کشور دیگه بجنگه, خدمتکار ما هم دیگه از طرف ارتش لازم نیست بره جنگ.

کتاب پیش گفتار و پس گفتار(؟) مترجم داره و باید بگم در فهم کتاب کمکم کرد. مترجم هم اقای مجید مددی بود.

واقعا دنیای بچه ها خیلی ساده تر و بی غل و غش تره. تضاد های دنیای بزرگتر هارو نداره مثلا همین که گفتم: کتاب مقدس میگه کسی رو نباید کشت, اما مجرمین رو اعدام میکنن. یا مثلا داعی صلح دارن, اما میجنگن. یا حتی میگن امروز روز تعطیله اما بچه هارو مجبور میکنن لباس نو بپوشن و برن کلیسا, کاری که ادم روز تعطیل اصلا دوست نداره انجامش بده.

یه جاهایی بچه ها سوالایی میپرسن که خود بزرگترها هم نمیدونن جوابش چیه, یا یه جوابی میدن که خودمونم میدونیم چرت محضه! اما میگیم که چیزی گفته باشیم یا به اصطلاح کم نیورده باشیم. کتاب میگه سوالای بچه ها میتونه جرقه های خیلی مناسب و به حایی باشه که در مورد روابط و مناسبات اجتماعی, رسم و رسوم های بیخودی, قانون های صدمن یه غاز و خلاصه همه چیز به بازنگری داشته باشیم, یه طور دیگه فکر کنیم, مثل بچه ها, ساده تر, پاک تر, به دور از تضاد ها و تناقض. 

در راستای سوالایی که بچه ها میپرسن و والدین عموما نمیدونن چطور جواب بدن, یاد خاطره ای از استادم افتادم که میگفت فلان بچه ی فامیل از مادرش ئرسیده بود خدا چیه؟ مامانشم براساس ایه «الله نورالسماوات والارض», گفته بود خدا نوره. شب که شد, توی ماشین چراغای راهنما چشمک میزد, بچه گفت عه مامان خدا شبا اون تو میره! :)

کتاب جالب و بامزه ای بود.

یک عاشقانه ارام

سلام! این کتاب نازم تموم کردم. اینطوریه که همون اول کتاب نادر ابراهیمی میگه این کتاب برای کساییه که تازه وارد زندگی مشترک شدن و یا تازه وارد راه عاشقی شدن. 

متاب سه قسمت داشت اول مربوط بود به ماجرای عاشق شدنش، اینکه چطور شد با عسل آشنا شد. قسمت دوم هم مربوط میشد به روزهایی که گذشت بهشون، چالش هاشون مثلا به خطر افتادن احساسشون نسبت به هم بخاطر عادت کردن به هم دیگه... قسمت سوم هم یه جورایی جمع بندیه :) انگار داره میگه حالا که ما اخر عمرمونه نسبت ما با عشقمون چی میتونه باشه.

حرفاس خیلی خوبی میزنه نادر، خودم استفاده کردم. نکاتی رو گفته بود که شاید انقدر دقیق و ظریف بهشون توجه نکرده بودم. اینکه حواسمون باشه به حس دوست داشتنمون «عادت» نکنیم و همیشه زنده نگهش داریم و اینکه تو گذشته نمونیم، هی خاطره هارو مرور نکنیم و حال رو فدا نکنیم (نادر حتی انقدر اصرار داشت که به آلبوم عکس هاشون سر نمیزد و یا حتی به زنش میگفت مرور خاطره نکن وقت نداریم، بیا از الانمون لذت ببریم) از چیزهایی بودن که بیشتر توجه منو جلب کرد. 

نمیتونم بگم کتاب به درد کسایی میخوره که حتما رابطه ی عاشقانه ای رو دارن تجربه میکنن! میشه به عنوان پیش نیاز ورود به روابط عاشقانه خونده شه :) و یا حتی امادگی. اینکه بدونیم چه خطرها و غم و غصه هایی ممکنه سراغمون بیاد، چه مسئولیت ها و انتظاراتی و... . اما به اونایی که چنین رابطه ای رو ندارن پیشنهاد میکنم با احتیاط بخونین چون احتمال اینکه دلتون پر بکشه برای قربون صدقه های نادر و احساس های لطیف کتاب، خیلیه! :) من خودم خیلی لذت بردم حقیقنا :دی.

فقط یه جاهایی از کتاب متوجه نمیشدم مخاطب کیه، نادر داره با کی الان حرف میزنه.. یا بعضی جاهاش برام قابل فهم نبود انگار یهو یه متنی پریده بود وسط داستان! در کل خوب بود.

متنش استعاره و تشبیه و خلاصه ارایه های ادبی زیادی داره. مستقیم و غیرمستقیم حرف میزنه. 

با سبک و قلم نادر حال میکنم/ ذوق میکنم. حس میکنم با اینکه مرده، با اینکه ظاهرش حتی غلط اندازه :) اما خیلی نازک دل و لطیفه. جوریکه میخوام لپاشو بکشم بگم گوگولی :)

همین دیگه خستتون نکنم. 

دینگ! فهرست کتابام طی یک سال و حدودا ۴ماهی که وبلاگ زدم شد ۳۰ تا. کمه نه‌؟ میدونم. دارم رو سر خودم با اینکه مهم کیفیته نه کمیت، شیره میمالم.

پاداش، منطق پنهانی که انگیزه های مارا شکل میدهد

اره عنوان اسم یه کتابه :) به پیشنهاد اقای مجتبی شکوری که کتاب باز میومد گرفتم و خوندم. بخوام بگم همه چیز رو کاملا براتون توضیح میده، دروغ گفتم!

کتاب فقط یه محرکه، دید جدیدی رو باز میکنه براتون، باعث میشه به خودتون رجوع کنید.. و اخر کتاب هم میگه که مفهوم انگیزه اصلا چیزی نیست که به راحتی ها بهش پرداخته بشه و هنوز که هنوزه جزء اسرار بشریته.

اسم کتاب همون موضوع کتابه، برای من بیشتر قسمت معنا دهی و اون قسمت هایی که میگه انگیزه ی پول، کمترین درصد انگیزه ی ادم ها برای انجام کاری رو نشون میده، جالب بود. یعنی احتمالا اگر به ادما بگیم که خونه رو مرتب کن بهت فلان قدر پول میدم، با اهمال کاری های زیادی مواجه میشیم اما اگر اون ادم بعد مرتب کردن خونه حال خوب خانواده، خوشحالی مادرش، تشکر کردنش و.. رو ببینه، خیلی بهتر عمل میکنه. 

قسمت معنا دهی که گفتم، درمورد این حرف میزد که ما آدم ها هرکاری رو برای معنای خاصی انجام میدیم و گاها کارهایی که انجام میدیم برامون آزار دهندست اما برامون معنایی داره. مثل غسالی که سروکارش با غسل دادن مرده هاست اما براش معنایی داره و از کارش هم راضیه گرچه رنج و آزاری هم براش در پی داره.

با این کتاب زخم قدیمی من دوباره سرباز کرد، انقدر خون ریزی کرد که نگو :) به حدی که باعث شد در اویلن فرصت، اولین زمان ممکن رو با مشاوری که الان سه ساله بهش مراجعه میکنم، تنظیم کنم. براش گفتم یادته از همون اول که اومدم این دانشگاه و این رشته گریه میکردم و میگفتم نمیدونم چرا اومدم؟ نمیخوام ادامه بدم؟ گفت اره. گفتم همون قضیه پابرجاست اما این سری نمیخوام سرپوش بذارم روش و ولش کنم. میخوام ببینم کل این دنیا تهش چی داره که به من بفهمونه! 

به گفت برم بنویسم چیزایی که از دنیا نصیبم شده (از روابط خانوادگی، دوستانه، درامد و.. ) و چه چیزهایی من به دنیا پس دادم (هدیه ای که به کسی دادم، چیزی که نوشتم، حس خوبی که انتقال دادم و..) گفت با جزئیات بنویس. فعلا این تکلیف اولمه تا بعد ببینم چی پیش میاد...

قبل اینکه این جلسه رو تنظیم کنم، مشاور گفت کسی که برام خیلی عزیز بود فوت کرده، بهش گفتم میخواین جلسه رو بذاریم بعد؟ گفت نه. زندگی در جریانه. میدونین.. اینکه یه آدمی جرات گفتن اسم «زندگی» بعد از چشیدن یه مصیبت رو داشته باشه بنظرم خیلی جرات میخواد.

درو نشم...

لحن کتاب خودمونی بود، سخت و ثقیل نبود اصلا و قابل فهم. پیشنهاد میکنم جزء کتابای هوش کسب و کار یا حتی روانشناختی یا کلا علوم انسانی این کتاب رو هم مطالعه کنید. 

 

مرگ ایوان ایلیچ

خب بعد روزها حسابی به وبلاگ رسیدم و همممه ی پست هاتون رو خوندم، ولی یه چیز خودمونی بگم؟ بیاین سنت حسنه ی کوتاه نویسی رو فراموش نکنیم :) جدی اگر براتون خوندن مطالب مهمه، اطاله ی کلام زیاد جالب نیست و خود من به شخصه وحشت برم میداره وقتی یه پست طولانی میبینم XD. امیدوارم پستم طولانی نشه :دی.

خب این کتاب اخر ماجرا رو همون پاراگراف اول گفت:« آقایان! ایوان ایلیچ هم مرد.» این نوع شروع کردن داستان تو کتابای کلاسیک خودمونم هست مثل شاهنامه که همون ابتدای بیت اب پاکی رو میریزه روی دستمون :). از این نوع شروع کردن خوشم میاد، چون چیزی که مهمه این نیست که «چه» اتفاقی افتاده، اینکه «چطور» شد ایوان ایلیچ مرد، مهمه. یه جورایی بوی روانشناسی و تحلیل شخصیت از این کتابا بلند میشه و خب، من؟‌ذوق *ـ*. 

داستان سراسر در مورد مرگه. تالستوی اخرای عمرش این کتاب رو نوشته و اگر یادتون باشه اینجا گفتم چطوری برید سراغ تالستوی عزیز. من سریع رفتم سراغ کتابی که اوج پختگی و مهارتش و البته عقایدش در مورد مرگ رو مینویسه. 

سراسر کتاب درمورد اینکه چیشد ایوان ایلیچ مرد و مخصوصا زمانیکه با بیماری دست و پنجه نرم میکرد حرف زده. و قسمت مهم واخرش، زمانی که تسلیم مرگ شد. ایوان ایلیچ یه ادم موفق، منظم،‌ اهل کتاب و دارای مقام و منزلت اجتماعی خوبی بود، شکی نداشت که زندگیش شرافتمندانه بود و هیچ جایی از زندگیش رو اشتباه نکرده بود. اما زمانی مرگ با ارامش اومد سراغش و زمانی دردورنج بیماری تنهاش گذاشت که فهمید در تمام مدت زندگیش گمراه بوده و درست زندگی نکرده! اما اخه چطوری میشه یه همچین زندگی بی نقصی، ماحصلش بشه گمراهی؟

وقتی یه قسمتی از کتاب باز رو دیدم به جواب رسیدم، البته فکر کنم :دی. 

اون قسمت از کتاب باز درمورد این حرف میزدن که هیچ چیز در جهان ثابت نیست و زمانی ما به این نتیجه میرسیم که میبینیم یه آدمی که سرتاسر عقاید و رفتاراش مخالف منه، زندگی ارومی داره و احساس خوشبختی میکنه به اندازه ای که من این احساس رو دارم! زمانی به این نتیجه میرسیم که دنیا، دنیای تضاد هاست و باید باهاش کنار اومد و به پذیرش رسید، که ببینیم اتم شامل الکترون و پروتون و نوترون، از بار منفی و مثبت و خنثی در کنار هم درست شدن تااااا بزرگ ترین مخلوقات دنیا. 

ما وقتی این رو میفهمیم که گفتگو کنیم، فکر کنیم، نظرات مخالف رو بشنویم و ببینیم آره! یه طرز تفکری غیر از من هم میتونه وجود داشته باشه و اتفاقا درست هم باشه! :)

ایوان ایلیچ وقتی با ارامش زندگی رو ترک کرد که فهمید تمام مدتی که به خودش و راه زندگیش اعتقاد راسخ داشت، همچین هم راسخ نبود و شاید درگمراهی کامل هم بود! اینکه ادم اخر زندگیش به این جرات و شجاعت برسه که متوجه بشه زندگیش رو تماما به پوچی گذرونده، حرف زیادیه! کار شاقیه! 

البته یه جایی از داستان اشاره به گمراهی زندگی ایوان کرد، جایی که خود ایوان متوجهش نبود:

در مدرسه حقوق که بود کارهایی میکرد که پیش از آن در نظرش پلیدکاری هایی سیاه می بود و چون به آنها تن می داد از خود سخت بیزار میشد. اما بعد که دید همین کارها را بلندپایگان و قوی دستان نیز میکنند و آنها را خطا نمی شمارند بی آنکه عقیده ی خودرا عوض کند و آنها را کارهای خوبی بداند، زشتی آن هارا از خاطر زدود و هروقت نیز که به یادشان می افتاد از ارتکاب آنها دلتنگ نمیشد.

اینجا یه اشاره ای هم دیدم بر: الناس علی دین ملوکهم. :)

مرگ ایوان ایلیچ کتاب کم حجمیه، شاید کشش داستانی زیادی نداشته باشه اما من از تالستوی ممنونم  بابت قلم عزیزش :)

 

 

صدسال تنهایی

زینگ! تموم شد :)

اول بگم که اگه میخواین این کتاب رو بخونین ترجمه بهمن فرزانه از انتشارات امیرکبیر رو تهیه کنید. ترجمه ای روان تر و ساده تر نسبت به بقیه داره. 

دوم باید درمورد رئالیست جادویی یه خورده بگم. رئال که یعنی واقعیت، جادویی هم به چیزی گفته میشه که غیرعادی و غیرمعمول باشه. صد سال تنهایی یک اثر رئالیست جادویی هست یعنی در طی داستان شما دارید متنی رو میخونید که واقعیه، تخیلی و فانتزی نیست، اما وسطای داستان یک سری اتفاقات غیرمعمول میفته مثلا مرده زنده میشه! یکی از ویژگی های برجسته ای که این کتاب داره قلم ماکز هست که این اتفاقات جادویی رو خیلی عادی طی داستان میاره بدون اینکه خدشه ای به اصل داستان وارد یشه و مخاطب کم کم این اتفاقات غیرعادی رو به عنوان روال عادی دنیای واقعی میپذیره مثلا از یه جایی به بعد انتظار داره اون شخصیت داستان که کشته شد، بعد ها زنده شه و ارتباطی با افراد خانوادش داشته باشه. صد سال تنهایی از اون آثاریه که اگه بخواین به کسی بفهمونین آثار رئالیست جادویی چه ویژگی هایی دارن، این کتاب رو معرفی خواهید کرد و من هم معرفی میکنم :).

داستان در مورد یک خانواده است، خانواده ای که یک سری ویژگی هاشون نسل به نسل منتقل میشه حتی اگر فردی حرامزاده در اون خانواده باشه. مثلا از عنوان کتاب معلومه که تنها بودن در این رمان، موضوعیت داره و اتفاقا شخصیت های داستان که همشون افراد یک خانواده ان، انسانهای تنهایی هستن اما ویژگی های متفاوتی دراین تنهایی دارن. مثلا یکی تنهاست و در اتاق رو به روی دنیا میبنده ولی یکی دیگه تنهاست و با چندین نفر ارتباط جنسی هم برقرار میکنه اما فارغ از هرگونه دلبستگی زندگی میکنه حتی دلبستگی به خانوادش هم نداره.

چیزی که جالب بود برام: بخشی از رمان وارد زمان جنگ میشه، زمانیکه فرماندهی جنگ رو یکی از پسران همین خانواده به عهده میگیره. ویژگی هایی که این پسر داره، به صورت سمبلیک تعریفی از جنگ ارائه میده: شخصیتی پر از خشم، نفرت، بدون سرزندگی، بی تفاوت نسبت به همه چیز حتی عشق. بعد ها فرد دیگه ای از این خانواده جنگ رو اینطوری توصیف میکنه که: نمیدونم چرا سعی میکنن جنگ رو توصف کنند و تعریفی ارائه بدن، جنگ یک چیز است: وحشت. (نقل به مضمون). 

یک چیز عجیبی که شاید به فرهنگ ما نخونه، این بود که محارم بسیار بسیار ارتباط تنگاتنگی داشتن :| به حدی که خاله با خواهرزاده رابطه ای رو پیش میگیره که با شوهرخاله نداشته! در این حد یعنی... اگه فکر میکنین اینجور چیزها که خیلی هم در رمان پره، با ارزش هاتون جور درنمیاد، پیشنهاد میکنم سراغش نرید. اما بنظرم کسی که کتابخونه این رو پذیرفته که از همه ی دنیا و همه ذهن ها سردربیاره و به همه جا سرک بکشه به شخصه خودم رو از این لحاظ به عنوان یه نیمچه کتابخون، محدود نمیکنم.

اسامی این کتاب به اسپانیایی هست، تازه همه ی افراد اون خانواده اسم پدرشون یا پدربزرگشون رو دارن! یعنی شما با یه گروه از آئورلیانو و آرکادیو هایی مواجه میشین که هرکدومشون داستان متفاوتی رو تجربه کردن. انتشارات امیرکبیر شجره نامه ی این خانواده رو ابتدای کتاب اورده پس میتونین بهش سربزنید تا رشته رو گم نکنید یا اینکه خودتون شجره نامه بسازید.

بنظرم این کتاب از نظر اثر رئالیست جادویی محشر بود، اما خیلی موافق نیستم که توصیفات مفصلی از شخصیت ها یا مکان ها ارائه داده باشه. انگاری بیشتر اتفاقاتی که می افتاد مهم بودن تا اینکه «چه چیزی»‌باعث شد تا این اتفاق بیفته،‌ویژگی های افراد داستان بعد ها طی داستان مشخص میشد و یا تا اخر داستان اصلا متوجه نمیشدم چرا اون شخصیت، اون کار رو کرد. 

به هر صورت دلم برای اورسولا و اون شخصیت مورد پسندش تنگ میشه :). 

نون و القلم

از ۲۸ آذر به بعد هیچ کتابی رو به صورت کامل نخوندم و همش مطالعات پراکنده داشتم. از مجله بگیرین تا کتاب. تا اینکه عین جانم این کتابو بهم داد گفت بخون! منم گفتم از جلال تا حالا هیچی نخوندم پس شروع کردم :)

بیاید قبول کنید یه مرضی هست که وقتی هی پشت هم کتاب میخونی، یهو بعد یه کتابی نمیدونی از چی شروع کنی، وقتی هم شروع میکنی اراده ی قبلی مبنی بر تموم کردن کتاب تحلیل میره یا اصلا کتابا جذابیتشون رو از دست میدن! و تو یک ماه الی چند ماه بدون کتاب سر میکنی و فقط نوک میزنی و از این کتاب به اون کتاب چن صفحه اول رو ورق میزنی... اسمش چیه؟

اولا باید دید این کتاب کی نوشته شده، موقعی که داستان نویسی تو ایران تازه رواج پیودا کرده بود و نویسنده ها کم کم هنر قلم و ذهن خیالبفاشون رو داشتن نشون میدادن (اگه اشتباه میگم بگین :)) 

متن کتاب خیلییی روان بود و ساده، از استعاره هایی که نادر تو یه جمله ردیف میکنه خبری نیست. تنها ایرادش، البته خیلی هم ایراد نیست، جمله های طولانیشه و اینکه گاها دوبار جمله رو میخوندم تا مکث به موقع داشته باشم و بفهمم چی میگه. خیلی هم به «واو» علاقه داشتن نویسنده ی بزرگوار :دی 

یه چیز جالبی هم بود که نمیدونم جوهر اضافی داشت انتشاراتی یا چی، کلمه «هیچ کس»‌ هرجا که بود بولد و ایتالیک. یه جاهایی ز بی بخاری ملت میگفت و یه جاهایی از بابخاری! مثلا «هیچ کس اعتراضی نکرد». 

کل داستان درمورد دو میرزابنویس بود که ارزش هاشون باهم فذق میکرد: میرزا اسدالله و میرزا عبدالزکی. 

اونیکه روی دیالوگاش باید فکر میشد میرزا اسدلله بود و سوالای میرزا عبدالزکی گاها سوالای منم بود. مثلا هیچ حکمتی رو قبول نداشت به غیر از همون حکومت امام زمان، میگفت همه ی حومت سروته یه کرباسن و چه بخوان و چه نخوان دستشون به خون مردم آلوده میشه و فسادی درش رخ میده، از اونطرفم دنبال مخالفت با ظلم حکومت بود اما خب میدونست این ظلم هیچوفت کامل برچیده نمیشه چون اساسا تشکیل حکومت کار غلطیه. نظرش این بود که مشکلات مردم رو کدخدا طور حل کنیم، یعنی یه سری ریش سفید بیان و با مشورت و شورا و مصلحت برای مشکلات تصمیم گرفته بشه.. 

چیزی که برام جالب بود دقت نظر بعضی از مردم و میرزا اسدالله به اتفاقات و کارهاش بود. مثلا بعضی مردم هاونگ/هاون خودشون رو به حکومت نمیدادن و میرفتن پیش میرزا شکایت نامه مینوشتن. چرا؟ میگفتن حکومت هاونگ/هاون او هارو آب میکنه و ازش توپ میسازه ما نمیخوایم دستمون الوده بشه به خون مردم، فرقیم نمیکنه چه مردمی باشن. 

بعدش فکر کردم خرید ما از یه سری محصولات کشورهای دیگه که با این پولا به جنگ کمک میکنن، چی میشه؟ یا چرا راه دور بریم.. خرید ما از یه ادم گرون فروش او رو جری تر نمیکنه تو کارش؟! و ...

یا مثلا میرزا اسدالله درمورد میرغضب باشی/جلاد حرف میزد و از استدلالش برای قبول اینکار: من اگه جلاد نباشم، یکی دیگه این شغل رو قبول میکنه پس چه فرقی داره؟! به هرحال میرزا میگفت این که نشد دلیل! بعدم داری از خون ملت شکم زن و بچت رو سیر میکنی؟! 

بعد فکر کردم چند تا کار انجام دادم به این بهونه که اگه من نکنم یکی دیگه میکنه، یا برعکس، چند تا کار نکردم به این بهونه که یکی انجام میده... خیلی! خیلی!

اسم کتاب همخونی عجیبی داشت با داستان، میرزایی که قسم میخورد به قلمی که داشت و هرچیزی رو راحت امضا نمیکرد، نمینوشت. برعکس اونیکی میرزا که کار خودش رو میکرد و خیلی عمیق فکر نمیکرد که قلمش چه ها قراره به بار بیاره.

از اینا که بگذریم خوش خوشان کتاب رو خوندم و ۲۰۰ صفحه دو سه هفته ای طول کشید :دی. 

کتاب بعدی؟ صدسال تنهاییِ کبیر و عزیز. 

تهوع

به نصفه کتاب که رسیدم بستمش و ازش تشکر کردم بابت دیدجدیدی که بهم داد و معذرت خواستم از اینکه داره حوصلمو سر میبره و باید بذارمش کنار!

اینکه سارتر انقدر با مهارت تونسته یه مکتب به اسم اگزیستانسیالیت با اون همه پیچیدگی در قالب داستان بیاره، اوج مهارت یک فرد در نویسندگی رو نشون میده :) و البته باهوشی او رو!

اونجاهایی که شخصیت اصلی از خوبی های زندگی میگفت و تموم جزئیات رو جلوی چشم مخاطب میورد و بعد، همه رو پوچ میخوند و بهش حالت تهوع دست می داد و بعد دوباره روزنه ی امیدی از اون همه تاریکی بهمون نشون میداد، تضادها باعث میشد که منِ مخاطب دچار تناقض و حتی تهوع شم! 

بخاطر اینکه سیر داستانی درست و حسابی نداشت و عملا اتفاق خاصی تا وسطای کتاب نیفتاد گذاشتمش کنار. شاید اگر ادامش میدادم این حرفو نمیزدم. 

 

تهوعِ غم؛ تهوعِ فکر

دستش را میزند به گلو و می‌گوید:

"اینجاست، رد نمیشود."

خسیسانه رنج میکشد. لابد درمورد لذاتش هم خسیس است.

 

+ آشنا بود براتون؟ برای من باید میگفت:

دستش را میزند به سر و میگوید: "اینجاست، رها نمیشود."  خسیسانه به زبان می آورد، لابد درمورد شنیدن هایش هم خسیس است. 

+ بعد مدت ها کتاب تهوع رو برداشتم، میشه گفت اولین کتاب کاغذی بعد  سفر به گرای ۲۷۰ درجه. دچار شده بودم به یه بیماری، اینطوریه که نمیدونی چی بخونی، دست رو هرچی هم که میذاری بهت نمیچسبه. برای همین به خودم فرصت دادم که یه مدت از کتاب دور باشم گرچه سخت بود. حالا بهترم :)

نظم بیرونی، آرامش درونی

این کتاب رو حدود دوروزه تموم کردم اما حقیقتا حس نوشتنم نمیومد. این روزا انقدر درگیر کارم که نمیدونم روزا چطوری میگذره! وقتی شب میشه و اکانتای آمریکایی که دنبال کردم رو نگاه میکنم، میبینم اونا روزشون تازه شروع شده و از صمیم قلب آرزو میکنم کاش امروزم برگرده چون اصلا نفهمیدم چیشد :( 

این اولین کتابی بود که میخوندم به پیشنهاد یه بوک بلاگر که قرار بود تا ۳۰ آبان روزی ۵ صفحه ازش بخونیم. من نسخه الکترونیکی رو از طاقچه گرفتم. وقتی دیدم چقدر کوتاه کوتاهه حیفم اومد روزی ۵ صفحه ازش بخونم برای همین هرسری که میرفتم سراغش یه فصل میخوندم، در کل کتاب ۵ فصل داشت. 

موضوع کتاب از عنوانش معلومه.  از اول تا اخر کتاب در مورد منظم و مرتب بودن حرف میزنه. اما خب خوبیش اینکه یه چارچوب دقیق برای مخاطب ایجاد نمیکنه که مثلا تو اگر کشوت تمیز نباشه بی نظمی و لاغیر! نویسنده میگه هرکسی روی یه جایی حساسه. مثلا من خودم به کتابخونه یا هال حساسم اما برام مهم نیست چقدر میز آرایشیم شلخته باشه. برعکس برای مادرم منظم بودن همه چیز مخصوصا اتاق من مهمه. تو اینجور مواقع باید دوتامون به یه اشتراکی برسیم. اولا که باید همو درک کنیم که سلایق متفاوته، دوما ملاحظه همو بکنیم، مثلا میز آرایشیم رو مرتب کنم هرچند روز یه بار بخاطر روی گل مادر :) این یکی از ده ها راهکار های نویسنده بود.

البته بگم فصلا هرکدوم موضوع جدا داشتن و تا حدی هم پوشانی میکردن هم دیگه رو.این خودش حُسنه. چون مخاطب میتونه هرفصلی رو که دید درش ضعف داره باز کنه و بخونه. مقدمه کتاب درمورد ضرورت مرتب بودن و نظم داشتن میگفت، این که نظم چه ربطی به روان آدم داره. یه جاهایی مثال میزد که فلانی وقتی عصبیه کمد لباساشو مرتب میکنه و آروم میشه. یا وقتی خوابم نمیبره پا میشم آروم دور خونه میگردم و جاهای مختلف رو مرتب میکنم هم کار بی سروصداییه، هم نیاز به فکر آنچنانی نداره و هم بعد یه مدت خوابم میگیره! البته اینا همش مثاله. 

فصل اول: تصمیم گیری درمورد وسایل. اینکه فلان وسیله رو دور بندازم یانه. قبول کنید تصمیم سختیه مخصوصا وقتی پای یادگاری ها وسط میاد یا لباسایی که دوسشون داریم اما واقعا کهنه شدن، یا وسایلی که حسابی بابتشون پول دادیم اما الان برامون هیچ کاربردی ندارن. دونه دونه از موانع دورانداختن وسایل میگه و بهمون کمک میکنه راحت تر تصمیم بگیریم.

فصل دوم: نظم دهی بعد از انتخاب سرنوشت وسایلمون. اولش یه خوده از نظم دهی میگه، نظریه «پنجره های شکسته» رو پیش میکشه و نتیجه میگیره بی نظمی های کوچیک به تغییر رفتار منجر میشه. حالا برای جزپیات من ترجیحم اینکه به خود کتاب سر بزنید :)

فصل سوم: خودتان و یگران را بشناسید. اینجا همون اختلاف سلیقه در مرتب کردن رو میگه. اضافه میکنه هدفتون از تمیز کردن این باشه که خودتون یا بقیه رو شاد کنید، شاید اگر هدفتون این باشه که صرفا اون کار باید انجام بشه، بعد یه مدت خسته بشید. حتی میگه اگر با بهم ریختگی خوشحالید پس زحمتی برای مرتب کردن نکشید! در واقع اصل بر لذت بردن شما از زندگیه :)

فصل چهارم:‌عادت مفید پرورش دهید. عادت منظم بودن. یه قانون توی این فصل میگه که بنظرم کاربردی میاد، قانون یک دقیقه، یعنی شما توی یه دقیقه یه کاری رو انجام بدین. مثلا کاپشن رو از جالباسی آویزون کنید، یا کفش رو تو جاکفشی بذارید، یا کش مو رو بذارید تو کشو و... همه این کارا توی یه دقیقه انجام میشه اما از بهم ریختگی خونه به طور چشم گیری کم میکنه. راست میگه :) 

فصل پنجم و آخر: زیبایی را اضافه کنید. اینجا یه خورده بهتون سلیقه داشتن یاد میده ؛) بنظرم کل این فصل کاملا بستگی به مخاطب داره. مثلا میگه برای خودتون امضای مشخص داشته باشید مثلا یه جنس خاص از لباس اکثرا خریداری کنید، یا یه رنگ خاص از وسایل. اینطوری انگار اون اشیاء واقعا به خود خودتون تعلق دارن و ارامش پیدا میکنید. البته برای من این موضوع اصلا صدق نمیکنه. ولی تا حالا از منظر امضاء‌ بهش نگاه نکرده بودم :)

 

نویسنده کتاب گریچ روبین و از انتشارات میلکانه.

Designed By Erfan Powered by Bayan