سرکار علیه

برای باقی ماندن،‌بنام الباقی

انار شکافته شده

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

دیدم، کشیدم

@هلن

یه روز به خودت میای میبینی راستی راستی همه ی اونایی که رفیق شفیق حسابشون میکردی و باهاشون از مادرپدر هم صادق تر بودی، با تو یه جوری ناصاف بودن که به هر زمین ناصافی گفتن زکی!

بعد امتحان شل نکنید

نمیدونم شما مدلتون چطوریه. اما من اینطوریم که وقتی یه امتحانی رو میدم به خودم میگم افرینننن خوب دادی! حالا یه استراحتی به خودت بده. مثلا دیروز. امتحانم اذان ظهر تموم شد و من در دو بازه زمانی نزدیک ۶۰ قسمت از ناروتو شیپودن رو دیدم، یک بازه ی ۴ ساعته و یک بازه ۵ ساعته! بینشم به زوووور نشستم برای امتحان امروز خوندم.تا همین الانشم حوصله ی هیچ کار مفیدی ندارم. خلاصه عزیزانم بعد امتحان به خودتون شل نگیرید که اینطوری تا مدت ها شل میشوید -_-

میخوام اون چالش فاطمه خانم رو برم، کمتر گوشی دستم باشه و به تبع کمتر فیلم و انیمه ببینم.

 

پی نوشته: راستی چرا انقدر ناروتو شیپودن زیاده؟ چرا انقدر لفتش میده خستم کرد •-• به این نتیحه رسیدم شخصیت پردازی زیادی هرچقدر تو کتاب خوب باشه، تو انیمه و فیلم افتضاح بار میاره :(

پی نوشته بعدی: بازم غر شدن نه؟ پس میذارم جزء غرغریاتم بمونه :(

#ناله

درحالیکه چشام سرخ شده و از بیخوابی دارم جون میدم، این پست رو مینویسم. فردا حدود سه الی چهارساعت یه امتحان تحلیلی کتاب باز دارم . عملا کتاب باز بودنش به هیچ دردم نمیخوره، چون میدونم سوالایی که قراره استاد بده فراتر از دوتا منبع درسیمون و فراتر از حتی صحبتای خودشه، چه برسه به یه کتاب!

دانشگاه ما هرچقدم بد باشه، من همیشه قدردان این اساتید هستم که نمیخوان دانشجو در حد تعریف و نام بردن و مقایسه کردن بمونه... همیشه یه سطح بیشتری از دانش رو ازمون انتظار دارن و حالا که همه چی مجازی شده، درسای مهممون کتاب باز و تحلیلیه. اینطوری هم فرصت تقلب رو ازمون گرفتن هم اکبند بودن مغزمون :)

استاد میگه ۶ تا سوال طرح کردم، یه راهنمایی هم کرد: امادگی سناریو چیدن و نمونه اوردن برای محتوای کتاب داشته باشید.وقیتی گفت سناریو، قشنگ یاد امتحان قبلیش افتادم، سوالای ۵ الی ده خطی، که تا بیای به آخر سوال برسی، اولشو یادت رفته :|از شانس منم برای بعضی قسمتای این درس، هرچی فکر میکنم مثالی به ذهنم نمیرسه.

فردا مثل آهو تو برف گیر خواهم کرد :)

نه تنها این امتحان سنگین افتاده فردا، بلکه یکی از یه دانشگاه دیگه زنگ زد و سفارش نشریه داد. گفت میخوام طرحش ساده باشه فقط تا آخر آبان اماده شه. منم قبول کردم چون گفت ساده، وقتی گرفتم دیدم ۱۲ تا متنه و ایندیزاینم قاطی کرده و حروف رو جا بجا میکنه واس خودش... به قول داداشم: چقدر تو بدبختی! تا آخر هفته پشت هم امتحان دارم، این نشریه هم شده قوز بالاقوز.

خدایا خودت برکت بده به این وقتم -_-

 

پی نوشته: چون کل این پست ناله بود، اسمشو عوض کردم

اگه نمیخواید حالتون بد شه، نخونید.

خواستم بیام اینجا و ناله کنم از اتفاق توهین آمیزی که استادا با یه مشت دانشجوی ساده دل انجام میدن، اما قبل اینکه بنویسم چای با مقداری گلاب خوردم، نشستم رو زمین، لباس گرم پوشیدم و فقط به این فکر کردم که چقدر بوی گلاب به مزه چای میاد! بوی گل پیچیده بود تو مغزم. بیشتر قشر پیشانی. برای همین از اون موج انفجار اولیه کم شد، و حالا فقط ناراحتی مونده و یه کاری که بعد فارغ التحصیلی باید انجام بدم.

مدرکم رو که گرفتم به هرکی که بخواد وارد این دانشگاه بشه، بهش میگم نیاد. متقاعدش میکنم اینجا به درد نمیخوره فقط شاید بین بچه مذهبیا شاخ باشه، اما پیش غیر مذهبیا تو یه موجود امّل فرض خواهی شد بدون اینکه تا حالا باهات رابطه داشته باشن!

اها! حتما به مدیر گروه کارای دور از انسانیتش رو تو صورتش میکوبم.

امروز دوستم بهم گفت بخاطر یه سری نقدایی که گفته بود، از طرف دانشگاه تهدید شده بود که اگه بس نکنه پرونده سازی میکنن براش. و کیه که بتونه جلوی اونارو بگیره؟ خب من دوستم رو تحسین میکنم بابت اینکه همه چیز رو به جون خرید تا بتونه اصلاحی به وجود بیاره. کاش شجاعت دوسال پیشم رو داشتم و میشدم دست راستش :) الان محتاط تر شدم، با من من کردن حرفی رو که درسته رو به زبون میارم. امروز نوبرش بود. نهایتا چیشد؟

استاد یار گفت دونه دونه بگید کی متاهله، کی مجرد. چه برنامه هایی دارید که نمیتونین به امتحانتون برسید!

همین مونده بود من دانشجو گزارش هفته برای ایشون بفرستم!این حرف به قدری زشت بود که فقط یکی از بچه ها پیام داد فکر کنم دیگه بحث کافیه... و دیگه کسی چیزی نگفت. برای این دانشگاه سخته درک کردن دانشجو، مگر اینکه دقیقا بدونن برای چی نتونستی خوب نمره بگیری!

ترم اول بخاطر کم بودن نمره هام -که طی ۱۲ سال تحصیلی افتضاحی مثل اون بار نیوردم- مدیر گروه خواست برم دفترش. هرچی تونست گفت و بی احترامی کرد. منِ ۱۸ ساله بغض کرده بودم اما گریه نکردم. نمیخواستم جلوی اون اشک بریزم. در نهایت بهش گفتم سیستم دانشگاه اینکه به نمره خیلی اهمیت میده، من اینو تازه متوجه شدم. شما هیچی از من نمیدونید و از خیلی های دیگه. شاید نمرم بد باشه اما سطح تحیلیلم، سطح مطالعه غیردرسیم خیلی بیشتر از نصف این دانشجوهای اینجاست. بعد اون فیسش خوابید، انگار که تازه فهمیده باشه با یه "آدم" داره حرف میزنه.

چی دارم میگم؟

فقط این یادم باشه بعد فارغ التحصیلی هرکی رو که خواست نزدیک اینجا بشه رو دور کنم. 

حیف امروز صبح که صحنه بارون و سرما و لذت شر شر آب رو از دست دادم :( حالا معلوم نیست دوباره کی بباره.

همون داستان تکراری، غرِ ماهانه

هرماه یه مدتی مثل بچه ها میزنم زیر گریه اگه بهم بگن بالای چشمت ابروعه! و هرماه میگن بالای چشمت ابروعه بدون هیچ ملاحظه ای.

تنها خوبیه این مدت نخوابیدن تا نصفه شبه و البته بلند نشدن برای خوندن دو رکعت نماز که نمیفهمی چطوری خوندی!

اگه ما آدمیم پس چرا انقدر تحت تاثیر هورمونیم؟ اگه حیوونیم پس چرا انقدر چون و چرا میکنیم؟ ما چی ایم این وسط؟

 

امشب را با غر میگذرانیم

خب الان بواسطه کسی یه کاری افتاده تو ذهنم. نمیدونم انجامش بدم یا نه. اگر بدم از کجا شروع کنم. اگر ندم چه چیزایی رو از دست میدم.

ولی حتی حال فکر کردن به اینا رو هم ندارم. من یه بیماری زشتی دارم به اسم کم حوصلگی. اگه اول کاری نزنم زیر چیزی وسطش حتما میزنم! یادمه چند سال پیش داشتم به این فکر میکردم که تا حالا شده یه کتاب غیردرسی رو کامل خونده باشم؟ جوابم نه بود. یادمه کلی خجالت کشیدم از خودم. در حدی که سرمو انداختم پایین انگار یکی جلوم داشت توبیخم میکرد XD بعد اون شروع کردم به کتاب خوندن،برای اینکه به خودم ثابت کنم دیدی میتونی یه کتاب رو تا تهش بری؟ و همینطور کتابارو به تهشون میرسوندم تا اینکه دیدم چقدر مونس خوبی شده برام.

یه ماه پیش با دوستم از برنامه ریزی میپرسیدم. ازم بزرگتر بود و میدونستم با تجربه تر و ادم درست تریه. بهم از بولت ژورنال گفت و یه سری نکات کلی برنامه ریزی که باید رعایت شه. با خودم میگفتم من هیچوقت به برنامه ریزی پایبند نبودم. یعنی تا وقتی چیزی رو روی کاغذ مینویسم، درست برخلافش پیش میاد. اما با تشویقاش شروع کردم و الان یه ماهه مشکلی باهاش ندارم. هرروز به خودم میگفتم اگه این کارایی که چیندی رو انجام ندی ازت ناامید میشم! از ترس اینکه نکنه از این بیشتر اعتمادم به خودم کم شه، برنامه هام رو انجام دادم تا همین الان.

حالا هم سر اون کاری که اول پست گفتم درگیرم. بنظرم منافعش بیشتر از ضررشه. اما واقعا میترسم. از به نتیجه نرسیدن، از ناامید شدن از خودم. فقط هم ترس نیست، یه بخشی از وجود میگه بیکاریا! چرا برای خودت کار میتراشی؟ همین بخش از وجودم راحت طلبیه، که نه تنها خودش درد بزرگیه، بلکه دامن میزنه به همه کم حوصلگیام.

درمان این دردا چیه واقعا؟

 

+خیلی وقت بود غرنزده بودم. حالا راحت ترم :)

+شما هم تو بخش‌غرریات میتونید غر بزنید من گوش شنوای خوبی دارم(تعریف از خود نباشهD:)‌ یا اینکه غر نزنید و به غرام جواب بدین. یه جور نصیحت، راهنمایی، پیشنهاد... من برعکس اکثر آدمایی که غر میزنن اینجور وقتا ترجیحم فقط بر شنیده شدن حرفام از طرف کسی نیست، بیشتر دوست دارم راهنمایی بشم :)

قرار

خیلی اوقات درمقابل مشکلات فرار میکنم. انگار یه حس درونی میگه "بذار خودش حل میشه". این حس دربرابر مشکلاتی که احتمال شکست خوردنم توش زیاده شدیدتره. انیمیشن ناروتو رو که میبینم، میبینم ناروتو حتی وقتی که احتمال پیروزیش صفره اما بازم خطر میکنه، بازم کم نمیاره، واقعیتا از این خصوصیت متعجبم. تو دلم تحسین میکنمش و خودم رو دراینده با اون خصوصیت تصور میکنم. یه بار یکی بهم گفت تصور چیزی باعث میشه تا حدی ارضا شی، واسه همین شاید دیگه سراغش نری. پس به جای تصور، واقعیش کن!

به شدت دارم خودمو زور میکنم برای خطر کردن، برای روبرو شدن با آدم هایی که میدونم باهاشون به توافق نمیرسم و یا ازشون نفرت دارم.

چه اشکالی داره؟ بذار ماهم ادای آدمای پر دل و جرات رو دربیاریم، میگن وقتی بخشنده نیستی خودتو به بخشندگی بزن هرچند با درد، بعد یه مدت بخشنده میشی. امیدوارم یه روز دارای همچین خصوصیت خوبی بشم :) 

تصمیم گرفتم اینو بیشتر تکرار کنم، فکر میکنم این ضرب المثل بهم جرات میده: مرگ یه بار، شیون هم یه بار!

 

غرغریات 2

من روزای زیادی از عمرم رو با معده درد گذروندم. سر اتفاقایی که ذهنم رو درگیر میکنن و بیشتر عصبی یا نگران که میشم، معده ام به صدا درد میاد.

با اینکه بعضا درد خفیف و پیوسته ایه اما دوستش دارم. این درد بهم یادآوری میکنه که یکم بیشتر خودمو دوست داشته باشم. یکم بیشتر حواسم به فکرام باشه. اصلا بشینم فکرامو زیر و رو کنم ببینم ارزش این درد رو داره؟

در بسیاری از موارد باید بگم نه. 

یه وقتایی پیش خودم فکر میکنم چی میشه که مسائل بعضا بی ارزش برایم مثل مروارید از دست رفته میشن؟ 

و الان تقریبا یک هفته ای میشه که من، تمام روزهامو با دندونای به هم فشرده شده و معده درد میگذرونم. خیلی حواسم هست که تو این ماه بد خلقی نکنم.

 

غرغریات

این قسمت رو میتونم بهترین قسمت وبلاگم در نظر بگیرم. 

غر زدن برای من یکی از بهترین راهکارا برای خالی کردن فشاره :)

اما نمیخوام به خودم اختصاص داده بشه. پس شما هم اگر نیاز به غر زدن داشتید، برا بنویسید. من میشنوم.

 

چند روزه به شکل مسخره ای حوصله کارای دانشگاه رو ندارم. فقط دارم رمان بر باد رفته رو میخونم اونم بعد چند ماه که از کتابخونه محله گرفته بودم. اره چند ماه دستم بود.. بخاطر کرونا اونجا هم بسته بود و بهم گفتن حالا حالاها دستم باشه.

خونه از وقتی قرنطینه شدیم به فجیع ترین حالت ممکنش پر از سروصدا شده. مامان بلند بلند با گوشی حرف میزنه، بابا وقتی میخواد کار کنه صدای همه ی اشیاء دوروبرشو در میاره، فکر کنید موقع ظرف شستن چه افتضاحی بشه:) داداشم که همش داد و بیداد میکنه و بلند بلند توخونه با هرکی دوست داره حرف و میزنه و آواز میخونه و سر به سر بقیه میذاره. که بیشتر اوقات هم مخاطبش منم از بخت بدم. 

میرم تو اتاق در رو میبندم تا یکم به سکوت و خلوت برسم. اما صداها از در رد میشه و مخم رو سوراخ میکنه. بابا هر از گاهی میگه بیا بیرون با خانواده باش. مامان تقریبا هرروز میگه چرا همش چسبیدی به تختت؟ بیا خونه الکی چراغ روشن نذار.. اما داداش چیزی نمیگه. چون میدونه هروقت بخواد میتونه در اتاقو باز کنه و شروع کنه به حرف زدن. حتی وقتی میبینه من هندزفری تو گوشمه یا دارم درس یا رمان میخونم و غرق شدم بین کلمات.

میدونی؟ کاش یه خونه جدا داشتم. بدم میاد وقتی این حرفو به خانواده میگم و اونا میگم «شوهر کنی، میری خونه خودت» اونجا خونه من دیگه نیست. خونه ماست. نمیتونی هرجور دوست داری رفتار کنی و هرچی دوست داری بپوشی.

دیگه حالم داره از این وضعیت به هم میخوره. خدایا نجاتم بده.

Designed By Erfan Powered by Bayan