سرکار علیه

برای باقی ماندن،‌بنام الباقی

غرغریات 2

من روزای زیادی از عمرم رو با معده درد گذروندم. سر اتفاقایی که ذهنم رو درگیر میکنن و بیشتر عصبی یا نگران که میشم، معده ام به صدا درد میاد.

با اینکه بعضا درد خفیف و پیوسته ایه اما دوستش دارم. این درد بهم یادآوری میکنه که یکم بیشتر خودمو دوست داشته باشم. یکم بیشتر حواسم به فکرام باشه. اصلا بشینم فکرامو زیر و رو کنم ببینم ارزش این درد رو داره؟

در بسیاری از موارد باید بگم نه. 

یه وقتایی پیش خودم فکر میکنم چی میشه که مسائل بعضا بی ارزش برایم مثل مروارید از دست رفته میشن؟ 

و الان تقریبا یک هفته ای میشه که من، تمام روزهامو با دندونای به هم فشرده شده و معده درد میگذرونم. خیلی حواسم هست که تو این ماه بد خلقی نکنم.

 

غرغریات

این قسمت رو میتونم بهترین قسمت وبلاگم در نظر بگیرم. 

غر زدن برای من یکی از بهترین راهکارا برای خالی کردن فشاره :)

اما نمیخوام به خودم اختصاص داده بشه. پس شما هم اگر نیاز به غر زدن داشتید، برا بنویسید. من میشنوم.

 

چند روزه به شکل مسخره ای حوصله کارای دانشگاه رو ندارم. فقط دارم رمان بر باد رفته رو میخونم اونم بعد چند ماه که از کتابخونه محله گرفته بودم. اره چند ماه دستم بود.. بخاطر کرونا اونجا هم بسته بود و بهم گفتن حالا حالاها دستم باشه.

خونه از وقتی قرنطینه شدیم به فجیع ترین حالت ممکنش پر از سروصدا شده. مامان بلند بلند با گوشی حرف میزنه، بابا وقتی میخواد کار کنه صدای همه ی اشیاء دوروبرشو در میاره، فکر کنید موقع ظرف شستن چه افتضاحی بشه:) داداشم که همش داد و بیداد میکنه و بلند بلند توخونه با هرکی دوست داره حرف و میزنه و آواز میخونه و سر به سر بقیه میذاره. که بیشتر اوقات هم مخاطبش منم از بخت بدم. 

میرم تو اتاق در رو میبندم تا یکم به سکوت و خلوت برسم. اما صداها از در رد میشه و مخم رو سوراخ میکنه. بابا هر از گاهی میگه بیا بیرون با خانواده باش. مامان تقریبا هرروز میگه چرا همش چسبیدی به تختت؟ بیا خونه الکی چراغ روشن نذار.. اما داداش چیزی نمیگه. چون میدونه هروقت بخواد میتونه در اتاقو باز کنه و شروع کنه به حرف زدن. حتی وقتی میبینه من هندزفری تو گوشمه یا دارم درس یا رمان میخونم و غرق شدم بین کلمات.

میدونی؟ کاش یه خونه جدا داشتم. بدم میاد وقتی این حرفو به خانواده میگم و اونا میگم «شوهر کنی، میری خونه خودت» اونجا خونه من دیگه نیست. خونه ماست. نمیتونی هرجور دوست داری رفتار کنی و هرچی دوست داری بپوشی.

دیگه حالم داره از این وضعیت به هم میخوره. خدایا نجاتم بده.

یک خوشه انگور سرخ

دلتون برای خلاصه و معرفی کتابام تنگ نشده بود؟ :)

چند روزی هست که تکالیف دانشگاه هجوم اورده سمتم و همه چیو به هم ریخته. واسه همینه که زوری جلوی خودمو میگیرم تا راهم به کتابخونه ی اتاقم کج نشه.

این کتابی که عنوانش هم براتون نوشتم (یک خوشه انگور سرخ) از فاطمه سلیمانی ازندریانیه (قسمت اخر فامیلیش واقعا سخته، خیلیم پیش خودم تکرارش کردم اما نشد).

یه رمان تاریخی مذهبیه. در مورد امام جواد. گل سرسبد اماما :) بس که جوان بود و دلبر.

داستان از زبان همسرش یا همون قاتلش روایت میشه. 

از معجزات امام هم صحبت میکنه مثلا وقتی امام از تبیعد اجباری که در بغداد بودن آزاد میشن، در راه به مسجدی در کوفه میرسن که خیلی قدیمی بود و یه درخن خشکیده هم اونجا بود. امام برای وضو کوزه ی آب رو طلب میکنن و پای درخت وضو میگیرن. بعد نماز صبح، نافله و تعقیبات، وقتی از مسجد خارج میشن همراهانشون میبینن که درخت سرسبز شده و حتی به ثمر نشسته! 

این یکی از معجزه های امام جواد بود چون نه خیزران(مادر امام جواد) و نه همسرش ( زینب، همون قاتلش) تعجبی نکردند.

خود امام جواد هم معجزه بود. وقتی تازه به دنیا اومده بودن حرف زده بودن و شهادتین گفته بودن، و وقتی هم امام شدن 7 سال بیشتر نداشتن. همین باعث تا بعد امام رضا برای بعضیا سخت باشه که به یه بچه ی 7ساله «چشم» بگن برای همین داستانی سرهم کردن و گفتن امام رضا شهید نشده، امام رضا منجی موعوده. اسم اینها بعدها شد واقفیه. البته کم بودن سن امام جواد تنها دلیل این چرندیات گفتن نبود، میگن واقفیه ها صاحب ثروت امام رضا بودن. بیشتر ثروت امام رضا دست واقفیه بود، و اونها برای اینکه نخوان مال و اموال رو پس بدن به وارثشون( همون امام جواد) این داستان رو بافته بودن. چه کارا...

اینو میگم اما قطعا میدونید: قاتل امام، دختر مامون بود. اما وسوسه کردن قتل امام از طرف معتصم، عموی قاتل بود.

مامون دختر خودش رو به عقد امام در اورده بود تا به واسطه ی نوه ای که به دنیا میاد بین بنی عباس و بنی هاشم صلح بشه، از طرف دیگ این نوه خلیفه هم میشد. چون هم بنی عباس دوسش داشتن هم بنی هاشم. هردو خاندان هم اصل و نسب های طولانی داشتن و هردو به پیامبر ختم میشد. البته بنی هاشم مستقیم به پیامبر میرسید و بنی عباس به عموی پیامیر. با این نوه هم  صلح به وجود میومد و هم معتصم به خلافت نمیرسید. ولی از اونجایی که اینا همیشه بدبختن، این نوه هیچ وقت به دنیا نیمد. دختر مامون هم برای راحت شدن از دست امام جواد ایشون رو به قتل رسوند. آخه چجوری دلش اومد امام به این نازی رو بکشه؟ چه زن بی رحمی.. همون بهتر که تا اخر عمرش روی خوش از دنیا ندید. جانشین امام جواد ( که امام هادی باشن) توسط سمانه، که کنیز و تازه مسلمان بود، به دنیا اومد.

بعد هر رمان تاریخی و مذهبی، این مطلب بارها در ذهنم تکرار میشه که ملاک برتری افراد تقواشونه، نه همسر امام بودن، نه دختر خلیفه بودن، نه ثروتمند بودن، نه خوش قیافه بودن و نه هیچ چیز دیگه ای.

من وقتی میگم خلیفه، منظور حاکمیت بر مملکتیه که از شرق کل ایران و افغانستان و دورتر... و از غرب، مصر و دورتر  رو گرفته ها :) ... واقعا سخته که دختر همچین خلیفه ای باشی و مغرور نباشی.

به هرحال، کتاب کلمه های تکراری خیلی داشت. احساس کردم نویسنده دایره لغاتش کم بود. یکی از شاخضه های نویسنده ی خوب وسعت دست در انتخاب کلمه ها و ساختن تعابیر جدیده. که خانم سلیمانی ازش محروم بودن. به امید پیشرفتشون...heart

از نظر محتوایی هم میشد غنی تر باشه. مثلا کرامات بیشتری از حضرت گفته بشه یا نقل قول های بیشتر.

 

 

ارتداد

چند روز پیش با ولع تمام کتاب را خواندم و با آهی که نشان از خیال راحت بود کنار گذاشتم.

فرضیه کلی رمان جالب بود. امام در 22 بهمن، در بهبوبه ی پیروزی بر اثر سکته قلبی فوت میکندو تمام امید مردم انقلابی به یک باره نابود میشود. خیلی ها به راهشان شک میکنند و برخی به سازمان مجاهدین ملحق میشوند چون عقیده دارند راه و روش آگاهی دادن به مردم پیش رونده نیست و در نهایت به شکس انقلاب منجر میشود برای همین اسلحه به دست به مصاف جنگ رفتند.

اما در این بین افرادی بودند که پهلوی را شاخه های درخت فساد میدانستند و ریشه آن را در اسرائیل جستجو میکردند، پس آماده ی مبارزه در جنوب لبنان و فلسطین شدند.

در کتاب تصویر تهران بعد از 20 سال هم به نمایش کشیده شده بود. تهران حلبی آباد با این تفاوت ها که کاباره اها و مشروب خانه ها با نهایت قدرت در حال کار کردن هستند، فساد تمام جامعه را برداشته و...

در کتاب ماجرای فکر آوینی وحید یامین پور بیان کرده بود که حتی اگر انقلاب نمیشد شاید کشور به نهایت پیشرفت میرسید، تکنولوژی وارد میشد و اصلا مردم از رفاه برخوردار بودند.. اما در رمانی که نوشت، خبری از این رفاه نبود و فقط اشاعه فساد تجلی میکرد. به گمانم خود نویسنده به آنچه در ماجرای فکر آوینی گفته، اعتقاد چندانی ندارد برای همین از لفظ «شاید» استفاده کرده بود.

به صورت کلی رمان پر بود از گفته های انقلابی و قانون های کلی پدیده ها. یامین پور روزی در استوری صفحه اینستاگرام خود گفته بود: خیلی وقت بود میخواستم این حرف ها را به مخاطبان بزنم، ارتداد این فرصت را به من داد.

و من مواجهه ام با کتاب، مواجهه با افکار شخصی یامین پور بود. یامین پوری که در قالب شخصیت های یونس، حاج علی، احمد و امام تجلی پیدا کرده بود.

رمانش به دلم نشست، همانطور که نخل و نارنج با شخصیت پردازی عالی شیخ انصاری به دلم نشته بود. قلمش پایدار.

در ادامه بخشی از کتاب ارتداد را می نویسم (با وجود دشوار بودن انتخاب بین آن همه متن ارزشمند):

انسان شهر را میسازد ولی سپس این شهر است که مثل موجودی زنده به انسان هجوم می آورد و انسان را به شکل دلخواهش در می آورد. و مگر آنها که در برابر نیروی عظیم شهر و ماشین می ایستند تا کی و کجا توان مقاومت دارند؟ مقاومت ها به «تدریح» میشکند؛ «به تدریج»؛ در باتلاق ساکت و بی صدای استدراج. شهر، ظرف استدراج است. «تدریج» چه خلقت دهشت آور و پیچیده ای است! خداوند میتوانست تدریج را نیافریند ولی آفرید. ندریج جلوه ی مکر خداست و خدا بهترین و سریع ترین مکار است.

 

این قسمت از متن هم من را به یاد قسمتی از ماجرای فکر آوینی انداخت. آنجا که میگفت انسان رسانه را میسازد اما از یک جایی به بعد رسانه است که به انسان شکل و شمایل میدهد.

خدا را برای چه شکر میکنی؟

بی بی چارقد سفیدش را سر کرده و لباس نخی سرمه ای رنگی پوشیده بود که سرآستین هایش پر بود از مروارید های سفید. با پیرزن
همسایه گرم گرفته بود. هردو روی صندلی های استیل با روکش های قرمزی نشسته بودند که پدر دو روز پیش از مغازه ی لوازم
اجاره ای کرایه کرده بود. کنار درورودی خانه صحبت میکردند و به هر مهمانی که وارد میشد با نگاه کاوشگرانه ای نگاه میکردند.
مخصوصا بی بی که توجه ویژه ای به تازه عروسان نشان میداد و سرتا پای آنها را آز نظر میگذراند. بی بی از تازه عروسی که خودش
را نو نوار نکند خوشش نمی آید و هردختری که تفاوتی بین زمان مجردی و تاهل او حس نمیشد، از نظر او بدیمن بود. بی بی به همه
ی اینها توجه داشت اما صحبت هایش بیشتر حول تشک و پتوهای پشمی بود. حالا هم به پیرزن همسایه توصیه میکرد که وقتی کار
دوخت پتوهایش تمام شد، به هرکدام سنجاق قفلی بزند تا از سرقت پتوها توسط جن ها جلوگیری کند. قبل تر ها هرچه به بی بی
توضیح میدادم که جن ها جسم ندارند تا سردشان شوند و نیاز به پتو پیدا کنند، گوشش بدهکار نبود.
پدر از در حیاط وارد شد. کت قهوه ای پوشیده بود و شلوارش کمی بزرگ تر از خودش بود، موهایش را شبیه سربازان صفر درجه
کوتاه کرده بود. اما ریش های بلندش دست نخورده مانده بود. میگفت خوبیت ندارد در این دوره ای که هر روز خانواده ای داغدار
میشود، مرد به ریش هایش دست بزند. خم شد و به خاله ها برای شستن میوه های داخل حوض آبی مستطیل شکل کمک کرد. دو تا
سیب شست و کمرش را راست کرد و دستمال سفیدی از جیبش درآورد تا آب دست هایش را بگیرد. همزمان دستمال کاغذ مچاله ای
از جیبش کف حیاط افتاد. «ماهی قرمزها را کجا بردی؟» خاله زهرا از پدر میپرسد و پدر جواب میدهد که همه شان از بس کوچک بودند داخل یک تنگ جا شدند و حالا در اتاق حاج خانم است.
سمت خانه می آید و با بی بی کنار در شیشه ای خانه احوال پرسی میکند. پرده ی گیپوری جلوی در را یک جا جمع میکند تا به
مهمانان خوش آمد بگوید.
«مادرت کجاست؟» جواب دادم بالای بوم. آشپزخانه را چایخانه کرده بودند و میوه ی مهمانان را آنجا آماده میکردند. هرچه چادر و
پارچه کهنه بود کشیده بودند سقف بوم تا از ساختمان های کناری دید نداشته باشد. بساط دیگ های زغالی را پهن کرده بودند و با عمه
ها برنج دم میکرد برای شام مراسم. چادر گلگلی اش را دور کمر محکم بسته بود تا جلوی دست و پایش را نگیرد. روسری اش را
هم گره زد و بود و دوطرف آویزان آن را پشت گردن گره زد بود. این کار را به من هم یاد میداد و میگفت خوب گره بزن تا وقتی
خم میشوی، توی خورشت نیفتد و نگویند دختره کدبانویی نمیداند.
دور تا دور خانه ی کوچکمان بزرگان فامیل نشسته بودند. شمال خانه مردان بودند و جنوب، زنان همه با چادر مشکی رو گرفته
بودند. بچه هایشان در حیاط بازی میکردند و توی سروکله هم میزدند. یکی از بچه ها دستمال کاغذی ای که از جیب پدر افتاده بود را
برداشت و پرت کرد سمت گربه ی سیاه روی دیوار. دستمال کاغذی افتاد روی زمین اما چیز دیگری که نفهمیدم چیست به گربه
خورد و او را فراری داد.
صدای صلوات از حیاط خانه بلند شد. پدر گوشه ی حیاط گلهای نرگس کاشته بود تا همه جارا خوشبو کند. همه مهمانان داخل هم
سرپا ایستادند. حاج اقا افضلی با عمامه ای مشکی و عبایی کرم رنگ وارد شد. خاله ها از کنار حوض بلند شدند و از پوشیده بودن
روسری های زر زریشان مطمئن شدند. حاج اقا زمین را نگاه میکرد و تا به در ورودی خانه رسید و با پدر همکلام شد، نگاهش را
از زمین بلند نکرد. پدر او را سمت اتاق کوچک کنار آشپزخانه در شمال خانه هدایت کرد و اورا کنار سفره ی عقد، روی صندلی
استیل با روکش قرمز، نشاند. البته پارچه ی ساتن و یک آینه ی کوچک با قرآن و رحل سفره ی عقد محسوب نمیشود.
«آماده شو برویم اتاق.» چشمی گفتم و چادر سفیدم را جلوتر کشاندم. رفت و همین حرف را به داماد گفت. او هم عرق پیشانی اش را
خشک کرد و کت مشکی اش را مرتب کرد. مهمانان با درخواست پدر صلوات فرستادند و مادر حالاکه از بوم پایین آمده بود، دستانم
را میگرد تا مرا تا اتاق همراهی کند. پشتمان هم داماد راه میفتد. والدین من کنارم و والدین داماد هم کنارش. من دور تر از حاج اقا  افضلی نشسته ام.
برای همین دوبار«وکیلم؟» و را نشنیدم و بار سوم بله گفتم. مادر و پدر داماد که از والدین من جوان تر بودند جلو آمدند و هدیه هایشان را دادند. همه ی جواب ها و تشکرها را  پسرشان میداد. من تنها سری به نشانه ی قدردانی تکان میدادم. نوبت پدر من بود که دستبند طلایی ای را که یک هفته پیش با اخرین ریال های پس اندازش خریده بودیم، بهم بدهد. اما صدای قدمی نمیشنیدم. داغ کرده بودم. صدای پچ پچ مهمانان بلند شده بود. نمیدانم بی بی چه میدید اما صلوات پشت صلوات از مهمانان میخواست.
گم کرده بود؟ از پدرم بعید بود یا این همه نظم و انضباط چیزی را گم کند. اما چرا جلو نمی آید؟ دستانم عرق کرده بود و وجدانم شروع کرده بود در دلم به رخت شستن.
« مثل اینکه پدرتان گم کرده .»  در گوشم گفت. آب سردی بود که رویم ریخته شد. بعد از این خاله ها چه میگویند؟ پیرزن همسایه در محل چه بلبشویی راه خواهند انداخت؟ سنگینی نگاه تحقیر آمیزش را از همین جا هم میتوانم حس کنم. قطره های عرق روی صورتم نشسته و چادر ، به مثابه اتاق داغی شده که هرلحظه حیاتم را ذوب میکند. خدایا خودت کمک کن...
سکوت.
نور تندی به چشمانم میتابد و اخم میکنم. سرم سنگین است اما هنوز داغم. چه شد؟ همه جا سفید است. حتی لباس خانومی که بالای
سرم ایستاده است و به چشمانم زل زده. خدارا شکر میکند و با لبخند به دو میرود. شکر برای چه؟ تمام تنم میسوزد. اما از داغی
نیست. پاهایم را نمیتوانم تکان دهم. پس از پلک زدن های پی در پی چشمانم را کمی باز میکنم. حالا دو نفر با لباس سبز جلوی من.
شرمم میگیرد. دراز به دراز خوابیده ام و دو مرد مرا نگاه میکنند. دستانم را بالا می آورم. اما فقط دست راست به من گوش میدهد.
روسری ام را جلو میکشم و بلند میشوم. تنم از روی تخت کنده نمیشود. خانمی سمتم می آید و کمکم میکند تا بنشینم. بازهم لباس سفید به تن دارد. مرد سبز پوش جلو می آید
«برای شناسایی بعضی افراد مزاحم شدیم. کمکمان میکنید؟» شناسایی؟ کی را باید بشناسم؟ آن هم اینجا. اتاق سفید، تخت های استیل با ملحفه های سفید، آدم هایی با روپوش سفید. هرچه فکر میکنم چیزی به خاطرم نمی آید.
مرد درگیری من را میفهمد. جملاتی پشت هم ردیف میکند که متوجه نمیشوم و صدایش هی قطع و وصل میشود. ویرانه؟ جنازه؟
بمب؟
پوشه ای که دست همکارش بود را میگیرد و باز میکند. یک سری عکس خارج میکند و یکی را نشانم میدهد. چقدر شبیه پدر است.ریش هایش مثل او بلند است اما خون آلود. «ایشان را میشناسید ؟»
دقیق میشوم. دستانم شروع میکنند به لرزیدن. اشک بی مهابا تمام صورتم را پر میکند و مردسبز پوش زل زده به دهانم تا نشانه ای بگیرد. نمیخواهم مسلمانی را دست خالی رد کنم. ببخشیدی میگویم و توضیح میدهم که از بس روی صورتش خاک نشسته نفهمیدم کیست اما حالا میدانم، پدرم است. اسم و فامیلش را هم میگویم. دیگر
نمیخواهم به عکس های دیگر نگاه کنم. شدت گریه ام به قدری زیاد شده که پرستار، مردان را بیرون میکند و خودش هم تنهایم
میگذارد.
خوب شد خدا کمک کرد و بمبی وسط مجلس انداخت و الّا الان پدر باید بار رسوایی گم شدن هدیه ی عقد دخترش را میکشید...
خداراشکر.

ابن مشغله

ابن مشغله را درحالی تمام کردم که دو روز است باران می آید و امشب تشدید پیدا کرده. این هوا به حس رخوت انگیز بهار افزوده و کمتر از قبل به کار هایم میرسم.

اما ابن مشغله، نوشته ی نادر ابراهیمی... نادر به صدق و حقیقت تعریف کردنی نیست و فقط باید آثارش را خواند تا پی به عظمت این قلم برد، هرچند کم حجم.

کتابش در مورد مشاغلی بود که در طول زندگی بر عهده گرفته بود: ویراستاری، نویسندگی، چاپ آثار، ایرانگردی و ایران پژوهی، نقاشی، تصویرگری و... اما خودش در کتاب میگوید نویسندگی را نه با دل خودم بلکه بخاطر جبر زمانه انجام میدهم. مثل امید. ما امید را نه به عنوان مولد دل خود بلکه تنها به عنوان ودیعه ای از گذشتگان گرفته ایم و سپس به آیندگان میدهیم.

 

در این کتاب نادر سعی دارد فقط به شغل هایی بپردازد که آنها را داشته و هرسری به دلیلی از آنها برکنار شده و تاکید میکند که سعی ندارم در این کتاب پند زندگی دهم و آنچه را که یادگرفته ام به شما بیاموزم. اما خودمانیم... آموخته بود :) روحش شاد.

قاعده ای 5 تا 20 تا را یادتان هست که در یادداشت قبل گفته بودم؟ به نظرم نادر شاید به نهایت امری که در ذهن خود بود نرسید(شاید هم رسیده بود، ما که از دل آدم ها خبر نداریم) اما قطعا تمام آن چیز هایی را که میخواست هرچند کوتاه تجربه کرده بود. او پنج بار از یک تا بیست شمرده بود و در آخر امر به صد رسیده بود. روحش بیشتر شاد باد :)

5 تا 20 تا

از دیشب شروع کردم نرم افزار طاقچه را بالا و پایین کردن. بلکه کتابی که حس خوبی بهم میدهد را پیدا کنم. از مرشد و ماگریتا، توقف در مرگ، به خدای ناشناخته و... گذشتم و روی ابن مشغله مکث کردم. قبلا فقط چهل نامه ی کوتاه این نویسنده ی عزیز را خوانده بودم. با خودم گفتم یعنی این همان کتابی است که به دنبالشم؟ بازش کردم و پیش گفتار را خواندم. همان چند صفحه کافی بود تا بار دیگر به قلم عظیم نادر ابراهیمی معتقد شوم. 

حرف های جالبی میزد در همان پیش گفتار. مثلا میگفت اگر فکر میکنی که این دنیا مِلک وقفیه نیست، تو پوچی و از پوچ هم هیچ هیچ انتظاری نمیرود تا به اصول اخلاقی، اباد کردن این دنیاو.. راداشته باشد. پوچ نبوده و نیست. البته پیشنهاد میکنم اگر این کتاب را نخوانده اید خودتان به دست بگیرید و باقلم عطیم نویسنده بخوانید. چیزی که من مینویسم اصلا و ابدا تاثیر قلم کاتب را نخواهد داشت.

گذشته از اینها چیزی بیشتر از همه نظرم را جلب کرد و من را در دنیای تفکر پرت.

نادر میگفت کودکی را فرض کنید که یکی به او میگوید «اگر تا صد بشماری به تو جایزه ای میدهم» کودک شروع میکند به شمردن به عدد20 که میرسد بقیه را بلد نیست. پس میگوید« بیست و ده، بیست و یازده، بیست و دوازده و..» آن شخص میکوید اگر بلد نیستی تا صد بشماری پنج بار تا 20 بشمار. و کودک میشمارد و جایزه اش را میگیرد. 

من فعلا با آن قسمتی که این کلمات چه تاثیری روی کودک خواهد گذاشت کاری ندارم. اما نادر گفت:

چه لزومی دارد همه ی ما به نهایت 100 برسیم؟ اگر حد ما 20 است، پس پنج بار تا 20 بشماریم تا صد بشود. لزومی ندارد همه به آن لذتی  که از رسیدن به غایت و منتهای آرزوی خویش دارند، برسند، میتوانند لذت های کوچک اما چندباره را امتحان کنند.

دیشب به تمام درباره این فکر میکردم. برای آدمی مثل من که به شدت دنبال راحتی است، حرف شیرینی می آمد. خیلی شیرین. کاملا هم منطقی میدانمش.

اما آیا این حرف فی نفسه درست است؟

رویای ایرانی

امشب در تلویزیون شبکه ای مستندِ "رویای ایرانی" را نشان میداد. طی نامه ی آیت الله خامنه ای به جوانان اروپایی و امریکایی، یک فعال رسانه راهی ایران میشود تا رویای ایرانی‌اش‌ را به واقعیت برساند و آن دیدن رهبر‌ ما بود.

فقط میخوام از یک سکانس آن مستند حرف بزنم. آن جوان پس از نامه نوشتن به نهاد رهبری در دیداری عمومی حضود پیدا کرد. سالگرد وفات امام خینی بود. 

او گفت" اولین باری که در طول سفرم گریه کردم، اینجا بود. وقتی به اون مرد نگا میکردم انگار نه به شخص، بلکه به یک انقلاب نگاه میکردم. به یک ارزش. چیزی که مهم بود، حضور او بود. او را حتی اگر نابینا باشی، میتوانی حس کنی. من اگر نمی‌توانستم ببینم، می‌توانستم حضورش را هنگامی که وارد میشود بفهمم."

این سکانس، سکانسی بود که اشک من را هم درآورد. یاد روزی افتادم که برای اولین بار به امامت رهبر نماز عید فطر می‌خواندم. من هم میتوانستم حس کنم حتی با فاصله ای بسیار طولانی. خودمان را صف به صف چسبانده بودیم تا تنها پشت یک امام به نماز بایستیم. حضورش را با تمام وجودم درک کردم. خوشحال بودم و هستم از اینکه ما امتی هستیم زیر پرچم یک امام. 

به زعم من جمهوری اسلامی با تمام نقص هایش، هنوز هم شعار هایی دارد که ارزشش جان آدم هاست. میشود برای آن ارزش ها جنگید، مبارزه کرد و جهاد کرد. 

پنج نفری که در بهشت ملاقات میکنید

این اسم یک کتاب است. کتابی از میچ آلبوم. از آلبوم فقط سه شنه ها با موری را خوانده بودم.

کتاب از پیرمردی سخن میگوید که در پارک بازی کار میکند و مسئول تعمیرات وسائل پارک است. پارکی در ساحل اقیانوس. 

طی یک حادثه پیرمرد میمیرد و در بهشت خود با پنج نفر ملاقات میکند. اما این بهشت مثل یک بهشت عادی نیست! از نهرهای عسل، قصر های یاقوت و حوری هایی که پری وار منتظر تو هستند خبری نیست. در این بهشت احساس نفرت، کینه و عصبانیت هم به تو دست میدهد و اِدی همه ی این احساسات را دربهشت تجربه کرد! او حتی در بعضی ملاقات ها درد پایی که بخاطر جنگ مجروح شده بود هم حس میکرد! درد پا حتی در بهشت هم راحتش نمیگذاشت.

اما این پنج نفر که بودند؟ اینان همه انسان هایی بودند که به طریقی با ادی ارتباط داشتند.

اولین ملاقات، با مردی بود آبی رنگ! ادی او را وقتی خیلی کودک بود، کشته بود اما نه آگاهانه. او فقط میخواست توپش را از جلوی ماشین او بردارد ولی راننده ضعیف تر از این حرف ها بود و بخاطر ترشح زیاد آدرنالین تعادلش درجاده بهم خورد و تصادف کرد و جانش را از دست داد.

دومین ملاقات، با فرمانده اش بود. فرمانده ای که او را از وسط آتش نجات داده بود. درجنگ ادی و دوستانش دهکده ای را که در آن اسارت کشیده بودند، آتش زدند. اما ادی از کلبه ای درخواست کمک شنید. بی اعتنا به صدای دوستانش که او را به برگشت میخواندند راه خود را پیش گرفت تا آن فرد را از کلبه بیرون کشد. اما فرمانده تیری به پای ادی زد تا از رفتن بازبماند. بعد از یک هفته ادی حالش خوب شد اما تا اخر عمر پایش لنگ میزد و تیر میکشید.

سومین نفر، زنش بود. مارگاریت. معشوقه ای که ادی را در 22 سال آخر زندگی اش ترک کرده بود. این ملاقات از تمام ملاقات ها برایش شیرین تر بودند. هرگز نمیخواست از او دور شود اما باید دونفر دیگر را ملاقات میکرد. 

چهارمین نفر، پیرزنی بود ثروتمند. ثروتش بواسطه ی شوهرش بود. همسرش در روز تولدش پارک بازی ای را میسازد که ادی سالها بعد در آن کار میکرد و تا اخر عمر هرگز از آن خارج نشد. درد پای ادی و تنهایی مادرش پس از مرگ پدر همه دست به دست هم داده بودند که ادی علی رغم تنفرش از کار در این پارک، هرگز آنجا را ترک نکند.

آخرین نفر همان بود که در کلبه میسوخت. دختری پنج ساله. پنهان شده بود تا مادرش پس از جنگ یه سراغش برود. اما ادی ناخواسته او را کشته بود. ادی فریاد میزد که مرا ببخش! اما دخترک او را سالها بخشیده بود و فقط به خاطر کابوس های ادی که پس از آتش سوزی سراغش آمده بودند، در بهشت منتظر بود تا ادی را ملاقات کند.

 

چیزی که ادی در بهشت به دست آورد رها شدن از کینه و نفرت، بخشندگی و از همه مهم تر فهمیدن علت زنده بودنش و زتدگیش بود. او در تمام مدت حیاتش با تعمیر وسایل بازی جان هزاران بچه را نجات میداد اما همیشه فکر میکرد بیهوده زنده است و هیچ کاری برای کسی نمیکرده است.

 

در جایی از قرآن میخوانیم که اگر کسی یک نفر را بکشد انگار همه ی مردم را کشته و اگر کسی را نجات دهد انگار کل مردم دنیارا نجات داده... انسانها هر یک به منزله ی یک دنیا آدم هستند. اعمالشان به یکدیگر مربوط است. به ظاهر هر یک داستانی دارند اما تنها چیزی که وجود دارد، یک داستان است.

اولین کتاب 99/ در محضر آوینی

معمولا با اسم آوینی تنها مستند روایت فتح و صدای خوش آهنگ او به ذهن متبادر میشود. با این اوصاف باید سید اهل دوربین یا صدا نام میگرفت، اما چرا سید شهیدان اهل قلم؟ مگر اوینی چه قلمی داشت؟ یا بهتر بگویم، چه تفکری؟ انسانی میتواند بنویسد که فکری پشت قلمش باشد و الا جز خزعبلات چیزی تحویل مخاطب نمیدهد. 

چیزی که در این کتاب خواندم تنها قطره ای بود از انچه آوینی در سر داشت. قلم روان و ساده و همه فهم اقای یامین پور این فرصت را به راحتی به مخاطب میدهد تا بخواند و بفهمد و فکر کند.

اما برگردیم سراغ آوینی... از این به بعد چیزی که از اوینی در ذهن من توسط این کتاب نقش بسته، انسانی است دارای تفکرات انقلابی، منتقد زمانه خود و البته شجاع و صریح بودنش در مقابل جرایانات زمانه اش، مصر روی اعتقادات مومنانه و در نهایت زمانه شناس. اوینی در زمان جنگ ضرورت دید تا صحنه های جنگ باید ثبت شود اما نه صحنه ی خون و خون ریزی. صحنه ی تجلی پیدا کردن انسانی با مختصات انقلابی و مومنانه.

بعد از جنگ ضرورت دید دست به قلم ببرد و تفکرات تکنوکرات، لیبرال، مدرنیسم و.. را نقد کند. تمام این جریانات در ایران سالهای 60 و 70 وجود داشته و هنوز هم دارد. اما در آن دوران آوینی یکه و تنها در مقابل این جریانات ایستادگی میکرده درحالیکه امروزه بسیاری به این دست از جریانات نقد وارد میکنند و تفکرات آوینی را پیش میبرند.

قسمتی از متن کتاب میگوید اگر بپرسید که ما به چه زبانی سخن میگوییم؟ باید گفت به زبان سعدی! سعدی اگر نبود معلوم نبود چه بلایی سر زبان فارسی عزیز ما می آمد. و اکنون ما هم وامدار تفکرات آوینی و روشنگری او در تفکرات انقلابی و مومنانه هستیم. اوینی معلم انقلاب ماست. کمتر انسانی پیدا میشود که بتوان گفت دارای منظومه فکری است، آوینی یکی از این کمترین هاست. در تفکرات و آثارش جوری تنیدگی دیده میشود که به هیچ عنوان ضدو نقیضش را نمیتوان یافت و مانند یک رشته به هم متصل است.

با تمام این اوصاف، خود نویسنده هم بیان میکند که آوینی را از روی کتاب هایش بشناسید. کتاب ماجرای فکر آوینی تنها اشاره ای به سبک و سیاق این شهید مهجور دارد. سلام خدا بر این شهیدheart

Designed By Erfan Powered by Bayan