سرکار علیه

برای باقی ماندن،‌بنام الباقی

احسن الحال

وقتی تو بغلش آروم اشک میریختم و بابت اشتباهی که مادرم کرد و ری اکشن بدی که من نشون دادم،

گفتم ببخشید که انقدر آدم بدی هستم، انقدری که با مادرم اینطوری رفتار کردم. الان ازم خوشت نمیاد نه؟

گفت از اون کارت بدم میاد، ولی از تو نه، من تو رو با اشتباه کردنات دوست دارم. و اینکه میدونی چیه؟ وقتی میفهمی اشتباه کردی و اینطوری داری گریه میکنی... اینو بیشتر دوست دارم و خوشحالم که انقدر خوبی.

________________________________________

بهم زنگ زدن گفتن بیا مصاحبه بگیر. رفتم. فکر میکردم قراره کسل کننده باشه.

ولی به مدت سه الی چهار ساعت، بهترین اوقات رو گذروندم با مصاحبه شونده های مختلف، آدمای مختلف و خلقیات متفاوت، و با همشون گفتم و خندیدم و سعی کردم با مصاحبه گرشون (که ابجیتون باشه) احساس راحتی کنن. و یکی هم شمارمو گرفت :) من میخواستم شماره همشون رو از خودشون بگیرم، روم نمیشد :(

گفته بودم دلم برای آدما تنگ شده بود؟ با اینکار، یه ذره عقده گشایی شد :)

________________________________________

داشتم به ایده های جدید فکر میکردم، اینکه چیکار میتونم بکنم یه خورده متفاوت باشم از روزای دیگه و البته هیجان داشته باشه و حال خودم و بقیه رو خوب کنه.

به ذهنم رسید چرا نرم وسط خیابون با دوربین عکاسی رفیقم (البته که خودم ندارم!) همینطوری عکس بگیرم؟ به پیرمردا و پیرزنا بگم وایسن ازشون عکس بگیرم، یا به دخترپسرای جوون، البته به اونا میگم هرژستی میخوان بگیرن، چرا لنز دوربین رفیقمو خرج بقیه نکنم؟ :) (البته که خودشم میاد و پایه است!)

اینکار برای من جدید حساب میشه چون تا حالا انقدر برخورد نزدیک با آدمای مختلف نداشتم.

 

یا مثلا به ذهنم رسید چرا نصفه شبی نریم بیرون قدم بزنیم؟ که تا حالا اینکارم نکردم.

 

یااینکه چرا تو پیجم از ذوق نگم و حال خوب پخاشی (پخش کردن) نکنم؟  کی گفته همش باید حرفای سنگین زد یا مثلا آه و ناله کرد! مگه باید همش یاد گرفت؟

 

یا مثلا... شما بگین! کار جدیدی که تو ذهنتونه دوست دارین حتما یه بار انجامش بدین، یا انجامش دادین و خیلی کیف کردین چی بوده؟ کارای روز مره و عادی بگینا :دی. که همه بتونیم انجامش بدیم ^^

 

پی نوشته: راستی اگر خواستین خصوصی بیاین، آیدی پیجمو بدم و متقابلا ازتون بگیرم تا تو اینستاهم باهم اشنا بشیم :)

هِلپ

شما عصبانیتتونو چطوری کنترل میکنید؟  منظورم  اون وقتاییه که به طرف مقابل میخواین بگید "دهنتو بیند"! در این حد عصبانی و فراتر از آن...

چیکار میکنید؟

تو همونی که هیچوقت نبودم

تو با من خیلی فرق داری.

من موقع تصمیم گیری با هاله ای از ابهام جلو میرم، میگم بذار ببینم چی میشه، میرم ببینم چی پیش میاد. و در ادامه هرچی پیش اومده باشه یا ادامش میدم یا همونجا تمومش میکنم.

اما تو همیشه ابعاد قضیه رو بررسی کردی، تاریخچه اون اتفاق یا طرح رو دراوردی، از آدمایی که قبلا اون تصمیم رو گرفتن میپرسیدی، تو نت سرچ میکردی و سایتا رو زیر و رو میکردی.

حالا تو اونجایی هستی که اگه نگم صددرصد، ۸۰ درصد باب میلته.

و من جایی هستم که بعد صدبار چرخ خوردن و شاخه به شاخه کردن، تقریبا مطمئنم درست تصمیم گرفتم. اونم تقریبا! چون بازم همه زوایارو بررسی نکردم، بعد چند ماه بهت میگم اشتباه میکردم یا از خودم تشکر میکنم.

 

پیِ نوشته: عیدتون مبارک رفقایی که ندیدمتون ولی دورادور دوستون دارم، عیدتون عید! ^^♡

مایحتوی ذهنِ مادر

کارای دنیا برای مامان به دو دسته تقسیم میشه:

کارای واجب

کارای بیهوده و وقت تلف کنی!

 

هربار میپرسه، چیکار میکنی؟ -وبلاگ میخونم +وبلاگ خیلی واجبه؟

و هربارم تو ذهنم میگم کارای دنیا به ۴ قسمت تقسیم میشه:

مهم و فوری

مهم و غیرفوری

غیرمهم و فوری

غیرمهم و غیر فوری.

اما مامان نمیدونه و اگه بگم هم قبول نمیکنه. به هرحال هرکاری غیر کارای واجب براش حکم اینو داره که عمرشو داره هدر میده.

 

پ.ن: این روزا زیاد دارم پست میذارم. یعنی زیاد دارم فکر میکنم. یعنی ذهنم از حالت خلسه و شک تو همه چیز، داره خارج میشه. یعنی درمورد بعضی مسائل حرف برای زدن دارم به جای اینکه فقط شنونده باشم. یعنی دارم برمیگردم به زمان حال، به همین الانِ الان. یعنی حالم خیلی خوبه، خیلی خوب. خداروشکر.

شرح روزها

یه وقتایی هرکاری میکنی کارات پیش نمیره، خودتو به درو دیوار میزنی، به خلق خدا رو میزنی بلکه دستتو بگیرن کارتو راه بندازن، اما انگار نه انگار. حتی دنبال علت جلو نرفتن کاراتم هستی، مثلا به یاد کل کل کردن با خانوادت میفتی.. میگی نکنه اونا ازم ناراضی بودن آهشون گرفته؟ خودتو همه جوره تخطئه میکنی.. مثلا میگی کاش به حرف مامانم گوش میدادم چون بارها و بارها تجربه کردی که وقتی به حرفش گوش نمیدی بلایای آسمانی و زمینی روی سرت نازل میشه! خب لنگ موندن کارتم جزء بلایای زمینیه دیگه! همه دلایل رو زیرو رو میکنی، همه ی کارهاتو بررسی میکنی چون معتقدی، پیش نرفتن کارت عکس العملیه در مقابل عملی که قبلا انجام دادی. اما هیچی به نظرت مهم جلوه نمیکنه و اگر جلوه کنه به حق بوده و جایی برای اشتباه از سمت تو نبوده. ولی بازم فکرت آروم نیست چون پیش خودت میگی: حتما بخاطر این چیزاست که کارم جلو نمیره، و الا دلیلی نداشت به ذهنم خطور کنه!  خدا الکی چیزی رو به یاد آدم نمیندازه!

میگذره و یادت میاد هرچندوقت یه بار، وقتی خیلی به خودت متکی هستی و میگی حالا یه "ان‌شاءالله" ی بگم بلکه خدا نگه منو ندید گرفته.. یه بلایی سرت اومده و انقدر معلق موندی رو هوا و دست و پا زدی، که آخر سر گفتی خدایا! از این خلقت که کاری برنمیاد، تو یه کاری کن.

اینجاست که خدا یه نفس عمیق میکشه میگه: خوب شد این امتحانم قبول شد، بالاخره فهمید کجای کار لنگ بوده :)

 

پ.ن: خیلی وقت پیش وقتی روند شکرگزاری روزانه رو شروع کرده بودم، نعمات دنیوی (اخروی رو حقیقتا نمیدونم) بر سرم گل بارون میشد، هرروزم لبخند بود و حال بد اگر بود، کم بود و مفید. دارم فکر‌میکنم یه صفحه تو بولت ژورنالم اضافه کنم و بازم این روند رو ادامه بدم، به هرحال شکر نعمت، نعمتت افزون کند و ما انسانها هم طماعِ خوشی و آبادی :) تازه نمیخوام خدا فکر کنه دارم فراموشش میکنم و کمتر بلا سرم بیاره :"|

شنوایی و گفتاری آرزوست

وقتی دورهم نشسته بودیم و داشتیم با دایی درمورد خواستگاری هایی که قراره بره حرف میزدیم، دایی حرف بقیه رو قطع کرد و گفت: تو خودت هدفت از ازدواج چی بوده؟ جا خورم. این سوالی نبود که تو جمع قابل پاسخ دادن باشه. نه اینکه جوابش خجالت آور باشه، بلکه جوابش خصوصیه و فکرمیکردم فقط خودم و نهایتا همسرم باید ازش خبر دار بشه. پیش خودم دو دوتا چهارتا کردم که کدوم دلیلمو بگم، یاد واحد خانواده در اسلام افتادم که استاد گفته بود هدف از ازدواج اینهاست: میل جنسی و تمایل به ادامه نسل، ارامش، مودت و محبت، همون سرکلاسم با خودم میگفتم اخه کی بخاطر ادامه نسل ازدواج میکنه؟ یاد فضای رمان صدسال تنهایی میفتادم، فضایی که میل جنسی آدم هارو خفه کرده بود و بیتاب هم دیگه، حرص نسل بعد خودشونو میزدن، ولی مگه الان، تو این دوره و زمونه مهمه؟ چقدر آدم داریم که مخالف ادامه نسل هستن چون فهمیدن نسل انسان مضرترین موجود روی کره زمینه و باید حذف بشه.. حالا استاد ما داره تفکرات عصرسنگ رو برای ما نشخوار میکنه، البته این استادم رو خیلی دوست دارم و از کلمه ی «نشخوار» چیز زشت و زننده ای در ذهنتون شکل نگیره! 

از یاداوری این جلسات خندم گرفت مخصوصا دلیل جنسی برای ازدواج، حتی برای مودت و محبت ازدواج کردن هم مسخره بود بنظرم، محبت همه جا هست به انواع شکل ها میتونه وجود داشته باشه و البته آرامش هم همه جا هست! نهایتا میتونستم تا ۵ سال صبر کنم و بدون ازدواج به همه اون اهدافی که سرکلاس بهمون گفتن برسم. پس برای چی ازدواج کرده بودم؟ باید میگفتم بهش؟ دایی با لپای سرخ انگار که میدونه توی ذهن من چی داره میگذره، بهم نگاه میکرد. انگاری دنبال جمله بود که حرف رو عوض کنه و منو تو معذوریت زیادی نذاره، ظاهرا سکوتم داشت طولانی میشد. بهش گفتم:‌ من گوش شنوا میخواستم. 

مامان پقی زد زیر خنده. گفت وا!‌ همین؟‌ گفتم مگه چیز کمیه؟ گفت گوش شنوا چیه دیگه؟‌ یعنی بخاطر همین حاضر شدی ازدواج کنی؟‌ گفتم اره. اگه دلیل دیگه ای داری، برای خودت. من برای اینکه یکی منو بشنوه میخواستم ازدواج کنم. دایی لبخند زد. میدونست چی میگم. اونی که بیشتر از ۳۰سال از زندگیش میگذره، تو این شلوغی و عجله ی مردم، تو این اوضاعی که کمتر کسی خودشه، میدونست دارم از چی حرف میزنم و انگار درد خودشم بود. خواستم بگم دایی تو چی؟ ولی نگفتم. پیش خودم گفتم اگه حتی دلیلش میل جنسی هم باشه کاملا حق داره، همه که مثل هم نیستن، نمیخوام چلوی من خجالت بکشه یا دروغ بگه. 

وقتی اومدم خونه برای خواهرم تعریف کردم و اونم جویای دلیل ازدواجم شد. چشماش برق زد و گفت: مگه من مرده بودم؟‌ گفتم نه، خدا نکنه. مامان گفت: میومدی دودیقه پیش ما میشستی، حرف میزدی، اونوقت میدیدی کی گوش نمیده. با همین جرقه ذهنم به همه ی روزایی رفت که درست زمان نیازم به شنیدن، به حرف زدن، مامان خسته بود یا درس داشت یا میخواست تنها بمونه و... که بازهم من تخطئه اش نمیکنم. گقت: گوشی رو میذاشتی کنار، میومدی حرف میزدی. گفتم با گوشی بازی کردن متاخر بر نشنیدن شماست. خواهرم گفت راست میگه. بعدتکونم داد گفت:‌ مگه من نبودم؟ گفتم چرا بودی، اما تو هم یه جور بودی. 

حالا میفهمم همیشه یه طرف مسئله شنیدن بوده، بخش عمده ایش تقصیر خودمه:‌حرف نزدن. این که در اوج ناراحتی ازم میپرسن: خوبی؟‌ میگم اره. و توقع دارم مخاطب بفهمه من واقعا خوب نیستم یا اگه فهمید اصرار کنه که دلیلشو بگم. یه گزاره ای ته نشین ذهنم شده: اگه برای کسی اهمیت دارم خودش باید پیگیر حالم باشه. که میدونم گزاره اش بارها و بارها نقض شده، چه آدم هایی که براشون مهم بودم، پیگیری کردن اما من، بازهم لب از لب باز نکردم. شاید بخاطر وقتاییه که دهنم باز شده و گفتم اما یا بی اهمیتی شده یا به سخره گرفته شده یا هرواکنش دیگه ای که در شان شرایط نبوده، اتفاق افتاده. با خودم میگفتم الان که دارم خودمو زور میکنم حرف بزنم، چرا نمیشنوین؟ اگه خودم بودم مثل دزدی که غنیمت دستش افتاده حرفامو چهاردونگ حواسمو میدادم به خودم! حالا به هرقیمتی توانایی ابراز ندارم. 

من از ارتباط داشتن حرف زدم، همین الانم دلم برای آدم های زیاد و ارتباط داشتن باهاشون تنگ شده، اما این به معنای بروز دادن احساسم نیست. من ساعت ها درمورد عقاید، سیاست، فرهنگ، تعلیم و تربیت و.. میتونم حرف بزنم اما درمورد احساسم؟‌ مخصوصا احساس غمگینی یا عصبانیت، نه اصلا. شاید در حد دو جمله که اون هم حقش نصفه و نیمه  ادا میشه. 

باید شکرگزار این موضوع هم باشم، چون با عدم ابراز این دوتا حس، باعث شده ادم شادی بنظرم برسم و حتی خودمم باورم شده و این شاد بودن رو دوست دارم. اما از تلبنار شدن حسای منفی که هرچند روز یه بار با انفجار اشک همراهه، نه راضی نیستم. 

تعریف، ولی نه تمجید

وقتی شروع کردم به اقدام و کم کم فروش.. تازه فهمیدم چقدر دنیای این کار فرق داره، چقدر جای پیشرفت داره. وقتی خودمو چند سال اینده با اینکار تصور کردم، دیدم چقدر قراره پیشرفت کنم و من الان، من الان نباشه، شاید بشم همونیکه قبلا بودم پرانرژی تر، با ارتباط جمعی بیشتر و بیشتر و بیشترو... سیری ناپذیر از تعامل با ادم های مختلف، با افکار مختلف.. 

وقتی فهیدم دوستم که تازه مادربزرگش رو از دست داده بود، الحق که غم سنگینی بود براش، و حالا داره با بیماری مادرش دست و پنجه نرم میکنه و از پشت اتاق های ای سی یو برایش دعا میکنه، فهمیدم آدم ها واقعا از یه جایی به بعد نمیتونن، هرچه ظرفیت بیشتر باشه بالاخره یه روزی تموم میشه، فهمیدم دوستم چقدر نیاز داره به حرف زدن، ارتباط گرفتن و درنهایت گریه کردن یا هرچیزی که باعث میشه ظرف صبرشو خالی تر کنه...

وقتی فهمیدم یکی از فامیلامون افسردگی گرفته، و درعین حال با هیچ کسی درمورد هیچ چیزی صحبت نمیکنه و تقریبا تو تصمیم هاش از نظر بقیه انتخابای در شان خودش و خانوادش رو نداشته، پیش خودم بارها میگفتم اگه باهاش حرف میزدیم اینطوری میشد، اگر یکم بیشتر باهاش میگفتیم میخندیدیم شاید به زبون میومد،‌ فهمیدم چقدر آدم دور و برش کم بود و اگر بود،‌ آدم درستی زیاد نبود، یکیش من که دارم اینارو مینویسم...

هرچی بیشتر میگذره خلا درونی خودم نسبت به تعامل داشتن رو حس میکنم، خلایی که هرروز داره عمیق تر میشه و من بخاطر شرایط کرونا رابطه هام کمتر شده، حرف زدنم کمتر شده، شنیدم و خندیدنم کمتر شده، من اصلی ادم تنهایی نیست، آدمی نیست که از تنهایی  به مدت طولانی لذت ببره... دلم آدم میخواد.

این روزها بیشتر متوجه برهوتی میشم که آدم ها دارن دونه دونه توش گم میشن، برهوتی که بوی تنهایی میده. حتی اگه ادم زیادی دورت باشه،‌ولی رابطه ی موثری نباشه تو یازم گم شدی فقط یکم طول میکشه تا بفهمی واقعا تنهایی!

مرگ ایوان ایلیچ

خب بعد روزها حسابی به وبلاگ رسیدم و همممه ی پست هاتون رو خوندم، ولی یه چیز خودمونی بگم؟ بیاین سنت حسنه ی کوتاه نویسی رو فراموش نکنیم :) جدی اگر براتون خوندن مطالب مهمه، اطاله ی کلام زیاد جالب نیست و خود من به شخصه وحشت برم میداره وقتی یه پست طولانی میبینم XD. امیدوارم پستم طولانی نشه :دی.

خب این کتاب اخر ماجرا رو همون پاراگراف اول گفت:« آقایان! ایوان ایلیچ هم مرد.» این نوع شروع کردن داستان تو کتابای کلاسیک خودمونم هست مثل شاهنامه که همون ابتدای بیت اب پاکی رو میریزه روی دستمون :). از این نوع شروع کردن خوشم میاد، چون چیزی که مهمه این نیست که «چه» اتفاقی افتاده، اینکه «چطور» شد ایوان ایلیچ مرد، مهمه. یه جورایی بوی روانشناسی و تحلیل شخصیت از این کتابا بلند میشه و خب، من؟‌ذوق *ـ*. 

داستان سراسر در مورد مرگه. تالستوی اخرای عمرش این کتاب رو نوشته و اگر یادتون باشه اینجا گفتم چطوری برید سراغ تالستوی عزیز. من سریع رفتم سراغ کتابی که اوج پختگی و مهارتش و البته عقایدش در مورد مرگ رو مینویسه. 

سراسر کتاب درمورد اینکه چیشد ایوان ایلیچ مرد و مخصوصا زمانیکه با بیماری دست و پنجه نرم میکرد حرف زده. و قسمت مهم واخرش، زمانی که تسلیم مرگ شد. ایوان ایلیچ یه ادم موفق، منظم،‌ اهل کتاب و دارای مقام و منزلت اجتماعی خوبی بود، شکی نداشت که زندگیش شرافتمندانه بود و هیچ جایی از زندگیش رو اشتباه نکرده بود. اما زمانی مرگ با ارامش اومد سراغش و زمانی دردورنج بیماری تنهاش گذاشت که فهمید در تمام مدت زندگیش گمراه بوده و درست زندگی نکرده! اما اخه چطوری میشه یه همچین زندگی بی نقصی، ماحصلش بشه گمراهی؟

وقتی یه قسمتی از کتاب باز رو دیدم به جواب رسیدم، البته فکر کنم :دی. 

اون قسمت از کتاب باز درمورد این حرف میزدن که هیچ چیز در جهان ثابت نیست و زمانی ما به این نتیجه میرسیم که میبینیم یه آدمی که سرتاسر عقاید و رفتاراش مخالف منه، زندگی ارومی داره و احساس خوشبختی میکنه به اندازه ای که من این احساس رو دارم! زمانی به این نتیجه میرسیم که دنیا، دنیای تضاد هاست و باید باهاش کنار اومد و به پذیرش رسید، که ببینیم اتم شامل الکترون و پروتون و نوترون، از بار منفی و مثبت و خنثی در کنار هم درست شدن تااااا بزرگ ترین مخلوقات دنیا. 

ما وقتی این رو میفهمیم که گفتگو کنیم، فکر کنیم، نظرات مخالف رو بشنویم و ببینیم آره! یه طرز تفکری غیر از من هم میتونه وجود داشته باشه و اتفاقا درست هم باشه! :)

ایوان ایلیچ وقتی با ارامش زندگی رو ترک کرد که فهمید تمام مدتی که به خودش و راه زندگیش اعتقاد راسخ داشت، همچین هم راسخ نبود و شاید درگمراهی کامل هم بود! اینکه ادم اخر زندگیش به این جرات و شجاعت برسه که متوجه بشه زندگیش رو تماما به پوچی گذرونده، حرف زیادیه! کار شاقیه! 

البته یه جایی از داستان اشاره به گمراهی زندگی ایوان کرد، جایی که خود ایوان متوجهش نبود:

در مدرسه حقوق که بود کارهایی میکرد که پیش از آن در نظرش پلیدکاری هایی سیاه می بود و چون به آنها تن می داد از خود سخت بیزار میشد. اما بعد که دید همین کارها را بلندپایگان و قوی دستان نیز میکنند و آنها را خطا نمی شمارند بی آنکه عقیده ی خودرا عوض کند و آنها را کارهای خوبی بداند، زشتی آن هارا از خاطر زدود و هروقت نیز که به یادشان می افتاد از ارتکاب آنها دلتنگ نمیشد.

اینجا یه اشاره ای هم دیدم بر: الناس علی دین ملوکهم. :)

مرگ ایوان ایلیچ کتاب کم حجمیه، شاید کشش داستانی زیادی نداشته باشه اما من از تالستوی ممنونم  بابت قلم عزیزش :)

 

 

صدسال تنهایی

زینگ! تموم شد :)

اول بگم که اگه میخواین این کتاب رو بخونین ترجمه بهمن فرزانه از انتشارات امیرکبیر رو تهیه کنید. ترجمه ای روان تر و ساده تر نسبت به بقیه داره. 

دوم باید درمورد رئالیست جادویی یه خورده بگم. رئال که یعنی واقعیت، جادویی هم به چیزی گفته میشه که غیرعادی و غیرمعمول باشه. صد سال تنهایی یک اثر رئالیست جادویی هست یعنی در طی داستان شما دارید متنی رو میخونید که واقعیه، تخیلی و فانتزی نیست، اما وسطای داستان یک سری اتفاقات غیرمعمول میفته مثلا مرده زنده میشه! یکی از ویژگی های برجسته ای که این کتاب داره قلم ماکز هست که این اتفاقات جادویی رو خیلی عادی طی داستان میاره بدون اینکه خدشه ای به اصل داستان وارد یشه و مخاطب کم کم این اتفاقات غیرعادی رو به عنوان روال عادی دنیای واقعی میپذیره مثلا از یه جایی به بعد انتظار داره اون شخصیت داستان که کشته شد، بعد ها زنده شه و ارتباطی با افراد خانوادش داشته باشه. صد سال تنهایی از اون آثاریه که اگه بخواین به کسی بفهمونین آثار رئالیست جادویی چه ویژگی هایی دارن، این کتاب رو معرفی خواهید کرد و من هم معرفی میکنم :).

داستان در مورد یک خانواده است، خانواده ای که یک سری ویژگی هاشون نسل به نسل منتقل میشه حتی اگر فردی حرامزاده در اون خانواده باشه. مثلا از عنوان کتاب معلومه که تنها بودن در این رمان، موضوعیت داره و اتفاقا شخصیت های داستان که همشون افراد یک خانواده ان، انسانهای تنهایی هستن اما ویژگی های متفاوتی دراین تنهایی دارن. مثلا یکی تنهاست و در اتاق رو به روی دنیا میبنده ولی یکی دیگه تنهاست و با چندین نفر ارتباط جنسی هم برقرار میکنه اما فارغ از هرگونه دلبستگی زندگی میکنه حتی دلبستگی به خانوادش هم نداره.

چیزی که جالب بود برام: بخشی از رمان وارد زمان جنگ میشه، زمانیکه فرماندهی جنگ رو یکی از پسران همین خانواده به عهده میگیره. ویژگی هایی که این پسر داره، به صورت سمبلیک تعریفی از جنگ ارائه میده: شخصیتی پر از خشم، نفرت، بدون سرزندگی، بی تفاوت نسبت به همه چیز حتی عشق. بعد ها فرد دیگه ای از این خانواده جنگ رو اینطوری توصیف میکنه که: نمیدونم چرا سعی میکنن جنگ رو توصف کنند و تعریفی ارائه بدن، جنگ یک چیز است: وحشت. (نقل به مضمون). 

یک چیز عجیبی که شاید به فرهنگ ما نخونه، این بود که محارم بسیار بسیار ارتباط تنگاتنگی داشتن :| به حدی که خاله با خواهرزاده رابطه ای رو پیش میگیره که با شوهرخاله نداشته! در این حد یعنی... اگه فکر میکنین اینجور چیزها که خیلی هم در رمان پره، با ارزش هاتون جور درنمیاد، پیشنهاد میکنم سراغش نرید. اما بنظرم کسی که کتابخونه این رو پذیرفته که از همه ی دنیا و همه ذهن ها سردربیاره و به همه جا سرک بکشه به شخصه خودم رو از این لحاظ به عنوان یه نیمچه کتابخون، محدود نمیکنم.

اسامی این کتاب به اسپانیایی هست، تازه همه ی افراد اون خانواده اسم پدرشون یا پدربزرگشون رو دارن! یعنی شما با یه گروه از آئورلیانو و آرکادیو هایی مواجه میشین که هرکدومشون داستان متفاوتی رو تجربه کردن. انتشارات امیرکبیر شجره نامه ی این خانواده رو ابتدای کتاب اورده پس میتونین بهش سربزنید تا رشته رو گم نکنید یا اینکه خودتون شجره نامه بسازید.

بنظرم این کتاب از نظر اثر رئالیست جادویی محشر بود، اما خیلی موافق نیستم که توصیفات مفصلی از شخصیت ها یا مکان ها ارائه داده باشه. انگاری بیشتر اتفاقاتی که می افتاد مهم بودن تا اینکه «چه چیزی»‌باعث شد تا این اتفاق بیفته،‌ویژگی های افراد داستان بعد ها طی داستان مشخص میشد و یا تا اخر داستان اصلا متوجه نمیشدم چرا اون شخصیت، اون کار رو کرد. 

به هر صورت دلم برای اورسولا و اون شخصیت مورد پسندش تنگ میشه :). 

مخلوق محبوب

من در حالی که در ماشین نشسته ام و عین از خستگی سر بر شانه ام گذاشته، برای شما مینویسم. 

میخواستم برای ۹۹ پستی بلند بالا بنویسم که نشد. چرا؟ از رسم و رسومات بپرسید! از رسم عیدی بردن به خانه عروس، از رسم خرید عیدی، رسم بازدید هایی که عروس حتما باید حضور داشته باشد... به قول عین، شکایت این رسومات را باید به کجا برد؟ نمیدانیم.

۹۹ سال خوبی بود برایم، علی رغم تمام اتفاقات ناخوشایندی که شرایط و محیط برایم رقم زد مثل همین ویروسی که دست از سر ما برنمیدارد، یا مثل غم هموطنانی که مصیبت سیل، زلزله و... را ناخواسته تحمل کرده اند و میکنند. ۹۹ برایم مثل انسانی بود که هرچقدر سیلی خورد، محکم تر شد، هرچقدر بدی دید مهربان تر شد. ۹۹ به ما سیلی ها میزد و ما دلمان نرم میشد به آینده، به زندگی دونفرمان، به تازگی روزهایمان در کنار هم، به آرزوهایی که هرکدام میخواستیم برای دیگری برآورده کنیم، به غافلگیر کردن هم، به خیلی چیزها.. ۹۹ برایم پر از تجربه های تازه و اتفاقات خوشایند بود که فعلا بزرگترینش همان ازدواج است، سالِ دوصفر، حتما ادامه ی اتفاقا خوشایند سال قبل خواهد بود و من هرچه را نگاه میکنم، قصد پژمرده کردنم را داشت اما سعی کردم، نخواستم، روزنه های امید را نادیده بگیرم. ۹۹ اگر عالی نبود، بسیار خوب که بود. 

۱۴۰۰ را میخواهم به فال نیک بگیرم، میدانم احتمال زیاد امید واهی است که دل ببندم به دولت بهتر، اما باز هم امید دارم. اصلا انسان هرچه دارد از امید دارد، هرچند واهی، هرچند بی پایه. امید مخلوق محبوب من است گرچه گاهی با خودش "نا" یی به همراه دارد :).

۱ ۲ ۳ ۴ . . . ۱۳ ۱۴ ۱۵
Designed By Erfan Powered by Bayan