سرکار علیّه

برای باقی ماندن؛ بنام البٰاقی

اندر احوالات

امشب یه بخشی از جسارتم برگشت،

به دوتا پسری که مزاحم دوتا دختر شده بودن فقط برگشتم و نگاه کردم. قبلش خودمو سرگرم گوشی میکردم که مثلا حواسم نیست، ولی بود. داشتم حرص میخوردم‌ با خودم میگفتم دارن به یکی مثل خودت گیر میدن و تو کاری نمیکنی؟ اگه خودت بودی نمیگفتی این دختره همجنس منه ولی چقدر بی بخاره؟

برای همین برگشتم و طولانی مدت به اون پسرا زل زدم، صاف به چشماشون. خواستم چیزی بگم. اما دهنم باز نمیشد‌. اون پسرا رفتن و جلوتر باز بهشون برخوردیم، بازم نگاه کردم بهشون. نگاه حاکی از خشم، فحش، تحقیر و تنفر.

یعنی میشه بازم جسارت رفته رو برگردونم؟

اگه یه موقعیتی پیش بیاد و نتونستم کاری که باید، انجام بدم، خدا میدونه چقدر قراره به خودم سرکوب بزنم! خدایا نذار اینطوری بشه!

در باب کلمات

میدونم، میتونم و حتی میخوام! اما نمیشه. چرا؟

یه جایی یکی از مهم ترین آدم زندگیم گفت: نمیتونی. و من بیشتر از نصف جسارتهام اونجا فروریخت.

بعد اون حرف، هرجا که دونستم، خواستم و تونستم، با اینکه رسیدم، بازم یاد حرفش افتادم. اما به خودم هیچوقت افتخار نکردم و نگفتم: دیدی اون اشتباه میگفت! دیدی! نه. به خودم گفتم: راست میگفت، اونطور که باید نشد. درحالیکه شده بود! 

هنوزم وقتی با اون آدم حرف میزنم و میگه: چرا اینطوری حرف میزنی؟‌ مگه من دشمنتم؟ 

با خودم میگم نه! اتفاقا مهم ترین و احتمالا بهترین آدم زندگیمی، اما نمیدونی با من چیکار کردی.

نمیدونه، هیچوقتم قرار نیست بدونه. 

یه کلیپی در اینستاگرام دیده بودم در مورد زنی حدود ۷۰ ساله، وقتی نوجوان بود درحال آرایش کردن بود که مادرش سر میرسه و میگه: با این قیافه شبیه دلقکا شدی! و اون زن، تا سن ۷۰ سالگی هروقت آرایش میکرد یاد اون حرف میفتاد. 

حرفا اثر دارن، گرچه ساده، گرچه بی اهمیت جلوه کنن. 

 

احتمالا بهترین روزای زندگیمو میگذرونم. برعکس، بیشتر نیمه تاریک اتفاقات جلوی چشمام ظاهر میشن، تا نیمه روشن و صاف و زلالشون. باید فراموش کنم مثل قبل. خودمو بزنم به نفهمیدن، به اهمیت ندادن، به فراموشی درمورد اتفاقات کشورم، ظلم هایی که میشه، بی رحمی هایی که در روابط آدما اتفاق میفته و بگذرم. و الا که نمیشه زندگی کرد، میشه؟

فاطمه پست گذاشته بود که: «زندگی مثل پیانو است؛ دکمه‌های سفید برای شادی‌ها و دکمه‌های سیاه برای غم‌ها هستند. اما زمانی می‌توان آهنگی زیبا نواخت که دکمه‌های سیاه و سفید را با هم بفشاری». اگر دکمه های سیاه انقدر بزرگ شدن که جا برای فشردن دکمه های سفید نموند چی؟

شاید یه بار نوشتم از بهترین اتفاقی که قراره برام بیفته و در حالت عادی مثل دخترهای دیگه باید شادی کنم ولی نمیکنم، چون فکرای دیگه تو سرمه به چیزای دیگه فکر میکنم و اون جسارت های مرده نمیذارن حرفمو به تکلم برسونم. شاید یه بار نوشتم.

معذرت میخوام که کتار وبلاگم SMILE نوشتم ولی شاید با خوندن پست هام دلتون مکدر بشه. ولی من هنوزم لبخند میزنم پس اون عکس اون کنار باقی میمونه :)

 

نون و القلم

از ۲۸ آذر به بعد هیچ کتابی رو به صورت کامل نخوندم و همش مطالعات پراکنده داشتم. از مجله بگیرین تا کتاب. تا اینکه عین جانم این کتابو بهم داد گفت بخون! منم گفتم از جلال تا حالا هیچی نخوندم پس شروع کردم :)

بیاید قبول کنید یه مرضی هست که وقتی هی پشت هم کتاب میخونی، یهو بعد یه کتابی نمیدونی از چی شروع کنی، وقتی هم شروع میکنی اراده ی قبلی مبنی بر تموم کردن کتاب تحلیل میره یا اصلا کتابا جذابیتشون رو از دست میدن! و تو یک ماه الی چند ماه بدون کتاب سر میکنی و فقط نوک میزنی و از این کتاب به اون کتاب چن صفحه اول رو ورق میزنی... اسمش چیه؟

اولا باید دید این کتاب کی نوشته شده، موقعی که داستان نویسی تو ایران تازه رواج پیودا کرده بود و نویسنده ها کم کم هنر قلم و ذهن خیالبفاشون رو داشتن نشون میدادن (اگه اشتباه میگم بگین :)) 

متن کتاب خیلییی روان بود و ساده، از استعاره هایی که نادر تو یه جمله ردیف میکنه خبری نیست. تنها ایرادش، البته خیلی هم ایراد نیست، جمله های طولانیشه و اینکه گاها دوبار جمله رو میخوندم تا مکث به موقع داشته باشم و بفهمم چی میگه. خیلی هم به «واو» علاقه داشتن نویسنده ی بزرگوار :دی 

یه چیز جالبی هم بود که نمیدونم جوهر اضافی داشت انتشاراتی یا چی، کلمه «هیچ کس»‌ هرجا که بود بولد و ایتالیک. یه جاهایی ز بی بخاری ملت میگفت و یه جاهایی از بابخاری! مثلا «هیچ کس اعتراضی نکرد». 

کل داستان درمورد دو میرزابنویس بود که ارزش هاشون باهم فذق میکرد: میرزا اسدالله و میرزا عبدالزکی. 

اونیکه روی دیالوگاش باید فکر میشد میرزا اسدلله بود و سوالای میرزا عبدالزکی گاها سوالای منم بود. مثلا هیچ حکمتی رو قبول نداشت به غیر از همون حکومت امام زمان، میگفت همه ی حومت سروته یه کرباسن و چه بخوان و چه نخوان دستشون به خون مردم آلوده میشه و فسادی درش رخ میده، از اونطرفم دنبال مخالفت با ظلم حکومت بود اما خب میدونست این ظلم هیچوفت کامل برچیده نمیشه چون اساسا تشکیل حکومت کار غلطیه. نظرش این بود که مشکلات مردم رو کدخدا طور حل کنیم، یعنی یه سری ریش سفید بیان و با مشورت و شورا و مصلحت برای مشکلات تصمیم گرفته بشه.. 

چیزی که برام جالب بود دقت نظر بعضی از مردم و میرزا اسدالله به اتفاقات و کارهاش بود. مثلا بعضی مردم هاونگ/هاون خودشون رو به حکومت نمیدادن و میرفتن پیش میرزا شکایت نامه مینوشتن. چرا؟ میگفتن حکومت هاونگ/هاون او هارو آب میکنه و ازش توپ میسازه ما نمیخوایم دستمون الوده بشه به خون مردم، فرقیم نمیکنه چه مردمی باشن. 

بعدش فکر کردم خرید ما از یه سری محصولات کشورهای دیگه که با این پولا به جنگ کمک میکنن، چی میشه؟ یا چرا راه دور بریم.. خرید ما از یه ادم گرون فروش او رو جری تر نمیکنه تو کارش؟! و ...

یا مثلا میرزا اسدالله درمورد میرغضب باشی/جلاد حرف میزد و از استدلالش برای قبول اینکار: من اگه جلاد نباشم، یکی دیگه این شغل رو قبول میکنه پس چه فرقی داره؟! به هرحال میرزا میگفت این که نشد دلیل! بعدم داری از خون ملت شکم زن و بچت رو سیر میکنی؟! 

بعد فکر کردم چند تا کار انجام دادم به این بهونه که اگه من نکنم یکی دیگه میکنه، یا برعکس، چند تا کار نکردم به این بهونه که یکی انجام میده... خیلی! خیلی!

اسم کتاب همخونی عجیبی داشت با داستان، میرزایی که قسم میخورد به قلمی که داشت و هرچیزی رو راحت امضا نمیکرد، نمینوشت. برعکس اونیکی میرزا که کار خودش رو میکرد و خیلی عمیق فکر نمیکرد که قلمش چه ها قراره به بار بیاره.

از اینا که بگذریم خوش خوشان کتاب رو خوندم و ۲۰۰ صفحه دو سه هفته ای طول کشید :دی. 

کتاب بعدی؟ صدسال تنهاییِ کبیر و عزیز. 

هزار‌حسرت بی پایان؛ نامش من.

یه وقتایی میخوای حرفی رو بزنی، و اتفاقا هم میزنی اما وسطش یا صدات میلرزه یا گریت در میاد یا اصلا یه چیزی درونت میگه این حرفو نگیا! حتی یه کلمه‌شو. این اتفاق بارها و بارها میفته در مورد یه سری موضوع خاص. در نهایت اون ندای درونت رو زیر پا میذاری و اون حرفو به زبون میاری منتهی با بغض و صدای لرزون و گاها گریه. میگذره و خودتم حتی تعجب میکنی چرا به این چیزا حساسم؟ مثلا چرا هروقت بهم میگن عوض شدیا! قبلا ملایم تر بودی! پقی میزنی‌ زیر گریه یا در خوشبینانه ترین حالت یه لبخند میزنی، بغضو قورت میدی، چند بار پلک میزنی، و بعد با یه شوخی فضا رو عوض میکنی و بحث رو به جاهای دیگه میکشونی.

بین این همه تکرار این حالات، یه جایی، بعد مدت زمان زیادی که هی از خودت میپرسی چرا تا اینو میشنوم یا میخوام بگم گریم درمیاد؟!، یاد یه خاطره میفتی. یه خاطره از یه ادم. مهم نیست ادم نزدیک زندگیت باشه یا خیلی خیلی دور. یاد یه اتفاقی میفتی که بین خودتو اون آدم اتفاق افتاده و تو دلبسته ی اون آدم بودی، منتهی اون آدم یه جا حرفی زد که دلت شکست، اعتمادت خورد شد و یا هرچیزی که یه زخم تو دلت باز کرد. مثل زخمایی که کاغذ روی دست ایجاد میکنه. کوچیکه اما سوزشش همیشه هست، هرکاری بخوای بکنی اول اون زخم میسوزه.

من؟ سر سفره اون خاطره یادم اومد. فهمیدم چرا هروقت حرف از مستقل شدن میشه غم بزرگی به دلم میشینه و آخرش..؟ خطای اول گفتم.

هزار حسرت بی پایان؛ نامش من. حسرت میخورم چرا بیشتر مراقب دلم نبودم، مراقب اعتماد هایی که کردم، مراقب دنیای رنگی رنگیه چند سال پیشم، مراقب سرزندگی قبلِ اینم و هزار.... تمام این حسرتا حاصل دو دهه زندگی ناقابل در این دنیا و بین این آدم هاست.

از این به بعد سفت چسبیدم، سفتِ سفت :)، به همه دارایی هایی که فهمیدم به راحتی به دست نمیان، مثل دل سالم.

 

پیِ نوشته: میدونم جمله بندی و انتخاب کلمه هام داغونه تو این پست. اما آخر شبه، مهم تر از اون بداهه نوشتم و دلم نمیخواد ویرایش بزنم.

خوشآ خوشبختان

ما باور نکردیم بهترین روزمان سپری شد. روز گفتن «بله»‌ به زندگی دونفرمان، روز پاشیدن رنگ متفاوت به دنیای خاکستری مان.

وقتی بله را گفتم و رد شدم، تا به امروز که غرق در شادی و خوشی بوده ام، هنوز باورم نمیشود کسانی در دنیا باهم گره خورده باشند چون ما! منظورم از گره، وابستگی قبل از شناختن هم دیگر نیست، چیزی فراتر از عاشقانه های امروزی که به قول «عین» در دلت میگویی این همان است که باید باشد! خودش است! یا مثلا بگویی کاش زودتر میشناختمش :) به قول خودش «با نفسی مطمئن و ضمیری آرام» جهان را چسبیدیم تا کارمان را به سان انسانی کامل، تمام کنیم و مابقی را به بقایش بسپاریم. روز ها فکر کردم تا متنی درخور و متناسب بتوانم بنویسم اما هرچه فکر کردم نتوانستم احساس را انطور که باید با کلمات جاری کنم. تنها ذوقی در وجودم جوشان است که باید در وبلاگ ریخته میشد که شد.

عین عزیزم، تنها میخواهم هرکه مارا میبیند، حتی میخواند و یا میشنود بگوید: خوشا خوشبختان.

 

دیروز را تاریخ میزنم تا بماند برایم:‌ چهاردهم بهمن ماه ۱۳۹۹؛ شب ولادت حضرت فاطمه سلام الله علیها.

از ماست که برماست

عزیز من! ما به هرکه بها داده ایم، به بهای ناچیزی ما را فروخت. به هرکه دل داده ایم، دلمان را تکه کرد و تکه هایش را با سیم بهم وصله زد و کنارش لبخندی زد، به سان آنکه اتفاقی نیفتاده. با لطافت برخورد کرده ایم و غیر از خراش های کشیده شده روی صورتمان چیزی نصیبمان نشد. ما زیادی به این زندگی امید داشتیم، زیادی دنیا و آدم هایش را حساب کرده بودیم. ما شوق فراوانمان را در کلمات ریختیم و گفتیم، تنها کثافت هایی به سویمان پرت شد. عزیز من! هر روز که میگذرد ایمان می اورم به انچه شازده گفت: زیبایید اما تو خالی، نمیشود برایتان مُرد! ما انتظار فراوانی از ادم ها داشتیم، عشق میخواستیم، محبت میخواستیم، احترام میخواستیم، اصلا نه، تنها همدلی برایمان کافی بود، انتظارات ما پودر شد و بین ذرات هوا رفت به اسمان ها. عزیز من! ما امیدمان به همان ذراتی است که در نهایت به آن بالا نشینِ عرش میرسد. ما میچرخیم و میچرخیم، به ته که رسیدیم، میفهمیم همه غلط بودند و همان عالیجناب برایمان واقعیت داشت.ما تمام زندگی را اشتباه میکردیم.

از ته دل چه میخواهم و سوالات امتحانم :)

از لحاظ روانی، روحی، جسمی، انگیزشی، هوا و هوس ها و از نظر سلول به سلول بدنم، تمام بافت تنم، نیاز دارم دکمه left the society رو بزنم و به عدم بپیوندم.

خدایا اگه این نشد حداقل تمام اسباب و علل رو برام فراهم کن تا فاصله بگیرم و ادمای ناسالم زندگیم رو حذف کنم.

خدایا عنایتی. خدایا توروخدا!

 

ببینید دو سوال امتحانی بنده رو که تا فردا صبح فرصت دارم تحلیل کنم و بفرستم: این کل سوالات پایانترم ماست :)

۱. اگر در جایگاه مشاور وزیر اموزش و پرورش دولت بعدی،۱۴۰۰، قرار بگیرید. پیشنهاد شما به او برای انتخاب رئوس برنامه چهار ساله چیست؟

۲. اگر بخواهید یادداشتی کوتاه به عنوان "نقدی بر سند تحول نظام اموزش و پرورش ایران" داشته باشید، این یادداشت کوتاه را مرقوم فرمایید.

 

جدا از ماه بودن این استاد عزیز، عاشق اساتیدی هستم که اینطور تحلیلی عمل کردن دانشجو براشون مهمه. انقدر دغدغه ی پرورش انسان نقاد و متفکر، قابل ستایشه :)

 

اول برای اون دعام الهی امین بگین :) بعد اگر خواستید نظرتون درمورد اون دو سوالم بگین. میتونه جالب بشه ^^

جمع سموم

سمی ترین روزای سال؟ وقتی هوا آلوده‌‌ست

سمی ترین روزای هفته؟ شنبه ها و دوشنبه ها

سمی ترین حال دل؟ دلتنگی

سمی ترین فکر آدم؟ اشتباه کردم احساسمو بروز دادم

 

+ چیز دیگه ای میشه اضافه کرد؟

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو

تلاش میکنیم گرد های نورانی را در زندگی بیابیم و به انها چشم بدوزیم، اما تاریکی مثل قیری میریخت در چشممان! کورمان میکرد و بعد همان گردها گم می‌شدند. ما سعی کردیم از زندگی هرانچه زیبا بود بگیریم، زیبایی ناپایدار بود و مارا به پایداری نواقص و زشتی ها میفروخت. ما تمام انچه داشتیم صرف دست و پا زدن بین تاریکی ها کردیم، اما ته اش؟! نفسمان تنگ میشد و مغروق، جایی بین زشتی ها میماندیم.

ما با شوق وقایع زندگی مان را تعریف میکردیم، برق چشمانمان زیبا بود، فریاد شادی مان گوش محاطب را کر میکرد؛ مخاطب با چشمانی بی روح جان دادن ذوقمان را دید و لبخندی زد. قلبمان را میگرفت و فشار میداد تا هرانچه نور بود قی کند.

ما تمام تلاشمان را گذاشتیم پای زیبا تر کردن اطرافمان، اطرافیانمان، خسته نمیشویم. باز هم نور می افشانیم و زندگی را یاد اور میشویم، اما گاهی نیاز به استراحت هم داریم. استراحتی کوتاه، عمیق و ساکت.

انار شکافته شده

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱ ۲ ۳ . . . ۱۱ ۱۲ ۱۳
Designed By Erfan Powered by Bayan