سرکار علیه

برای باقی ماندن،‌بنام الباقی

از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است

جایی در کتاب وقتی اسکارلت که چندماه بود بیوه شده بود، به درخواست رت باتلر وسط جمعیتی که قانون های نانوشته ای برای زنای بیوه داشتند، قبول کرد همراهش برقصد. با لباس مشکی و دستکش های تیره رنگ و کلاهی که پر مشکی داشت، آخر سر رت گفت اسکارلت، حیف خوشگلی تو نیست؟ شبیه کلاغ شدی با این لباس تیره. اسکارلت گفت همینطوری که دارم باهات میرقصم آبرو برام نمونده بین مردم شهر، چه برسه به اینکه لباس مشکی شوهرم رو از تنم در بیارم. اینجا بود که رت گفت: وقتی بی آبرو باشی هرکاری که دلت بخواد میتونی بکنی.

عکس گرفتم و استوری کردم. پیش خودم گفتم راست میگوید. لحظه ای بعد تمام اخلاقیات، آموزه های دینی، عرف خانوادگی و جامعه و... جلوی چشمم آمد.

ژان ژاک روسو که آدم سرشناس در بحث تربیت است، در کتاب اعترافات میگوید من خودم را لخت و عریان جلوی شما به نمایش گذاشته ام، آیا شما جرات این کار را دارید؟ جایی دیگر میگوید انسان ذاتا آزاد آفریده شده درحالیکه  از وقتی به دنیا می آید مدام در قید و بندها به سر میبرد. جوابش را باید میدادم، نه! جراتش را ندارم. گاها میخواستم و میخواهم خودم را آنطور که هستم حتی در این فضای کوچک وبلاگی، عریان نمایش دهم، اما نتوانستم. به خاطر آشناها و دوستانی که مرا مرتبا دنبال میکنند و من غیرمستقیم ازشان خواستم دنبالم نکنند و یا حتی جرات چنین درخواستی را هم نداشتم. 

نمیدانم اما شاید به قول مجتبی شکوری، درجایی از بعداز ظهر زندگیم، زنجیر ها را پاره کنم. یک جایی در میانه ی ۳۰ سالگی، مرز آبرو، این حصار ذهنی و خیالی را بشکنم و از یک بار فرصت زندگیم نهایت لذت را ببرم. 

واقعا سخته... 

مثلا اومدیم وبلاگ که خودمونو خالی کنیم، اما یه عده که دوست نداریم از بعضی چیزا خبر دار بشن اینجا هم راحتمون نمیذارن :(

:((((

ترس عجیبیه، اولین بار که دیدم اینجا بعضیا چیزهای درونیشون رو مینویسن، با اینکه ما شخصیت حقیقیشون رو میشناسیم و یا چهرشون رو دیدیم...به این فکر کردم اینکارو بکنم ولی بعدش گفتم بهتره خونه امنم رو در معرض تهدید قرار ندم.

ولی واقعا حسودیم میشه به مثلا توکا،  جولیک و نیکولا و.... که شناخته شده مینویسن. 

منم غبطه میخورم بهشون

بند اول انقدر جامد و طبیعی اومد جلوی چشمام، که دلم خواست بعد از... پنج سال؟ برم سراغ پی دی افش گوشه لپتاپ...

اسکارلت، در حالیکه داره می چرخه و لباس سیاه دورش چرخ میخوره و میخوره و...

 

کلا پستهاتون شوق خوندن کتابای مختلف رو تو قلبم یه جوری روشن میکنن که درد داره.

 

@آقا آبی

جولیک و نیکولا و توکا...

نیکولا و توکا آره، ولی جولیک؟

پی دی افو بنداز دور و برو جذابیت رت باتلر رو تو تک تک صفحات کتاب حسسس کننن
چطور میتونی بربادرفته ی عزیز رو ۵ سال بذاری منتظرت بمونه همینکه نویسنده ۱۰ سال از ما مخفیش کرد بسه، من خودم با چند ماه تاخیر خوندمش و همش میگم چراااا زودتر نرفتم سراغش @-@
+ از شوققققق اشک در چشم، فقط نگاه میکند و از ته دل سپاس گزار است *-*

دقیقا..ما همیشه در چهارچوب ها بودیم..
یه مدتی به یه چیزی علاقه نشون دادم..و بعد مامانم خیلی به خاطر علاقم منو تحقیر کرد چون با عقاید خانواده جور در نمیومد..البته چیز خیلی خاصی هم نبود!
چهارچوب ها همیشه دست و پا گیرن..
و خوب من هم دوستان و آشنایان یه سریاشون پیدا کردن وبلاگمو:/ینی چند تا از دوستای قدیمیم که الان به دشمن بدل شدن..یه مدت سخت بود برای نوشتن توی وبلاگم و مثل همیشه نمیتونستم بنویسم..بعد با اون شخص دعوام شد و تهدیدش کردم دیگه وبلاگم نیاد:/(به شخصه بسیار بسیار کم و در موارد خیلی نادر میزنم به سیم آخر و دهن طرف رو پاره میکنم..کلا کسی نیستم که جواب دیگران رو بده)و خوب قشنگ شستمش و روی بند آویزونش کردم..من وب ایشون رو آنفالو کردم و اون هم وب من رو حالا دیگه خدا میدونه اون وب من رو میخونه یا نه..من که دیگه وبش رو نمیخونم

حرکت قشنگی بود ؛) دوسش داشتم :دی

من که تاحالا خدا رو شکر کسی از دور و برم دنبالم نکرده :| یا اگه کرده هم خبرندارم....چون کمتر کسی میدونه وبلاگ دارم :| چیز خاصیم نمیگم آخه توش :دی  و خوب ..با اینکه آدم نمی تونه خیلی چیزها رو بگه ولی همین که یه وبلاگ داره و توش حرف میزنه خیلیه :)) 

 نمی دونم چرا احساس میکنم قراره برین ಥ_ಥ

برای من خیلی نیست :(
نه نمیرم اگه برم شماهارو از دست میدم و یه دلخوشی بزرگ از زندگیم کم میشه حقیقتا :)

وای مارگارت میچل یکی از حذاب ترین نویسنده های دنیاست! من از کتابش فقط مقدمه و زندگینامه نویسنده رو خوندم، ولی همونم باعث شد عاشقش بشم. مثلا یکی از دوستاش گفته بود اگه تو خیابون به یه دسته کتاب متحرک عصر به خیر گفتی و جوابت رو داد، بدون اون مارگارته که تازه از کتابخونه برگشته!

 

کتابخونه ها بستن... وگرنه می رفتم می گرفتم کتابشو :(

اره خیلی حیف شد :(  اون مقدمه رو منم خوندم و واقعا باعث شد با اشتیاق بیشتر ببینم خب حالا همچین آدمی چه جور کتابی نوشته *-*

یادم اومد چقدر دوست داشتم بربادرفته رو بخونم.. حتی فیلمش رو هم ندیدم که داستان برام اسپویل نشه و این انتظار سال هاست که ادامه دارد! :))

کتابا رو باید جا داد بین مشغله زندگی و الا هیچوقت فرصتش پیش نمیاد
چطووووررررر میتونییییی همین الان برش دار از صفحه اول شروع کنننن '-'
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
دلخوشیم به همین روزمرگی ها
چراکه زندگی چیزی جز روزمرگی نیست.
Designed By Erfan Powered by Bayan